هندوستان

 

هند کشوری است که باما قرابت زبانی و اسطوره ای دارد و کشوری باستانی

 

است که قبل ازورود آریائیها قوم قدیمی در آنجا زندگی می کرده اند و

 

ساکنین نخستین آن دراویدی ها بوده اند که ما متاسفانه چیزی زیادی درباره آنها

 

نمی دانیم و اطلاعات ما درباره آنها محدود می باشد به اعتقادات هندیهای

 

متاخرکه در آنجا زندگی می کرده اند.

 

آریائیها در حدود 2000 سال ق م ازسرزمینهای خودشان به سوی مکانهای

 

جدید کوچ کرده اند ودر قسمتی از اروپا و آسیا ساکن شدند و اریه بمعنی

 

آزاده و شریف در کلمۀ ایران وایرلند می باشد سرزمیت اصلی این قوم

 

دقیقاًمعلوم نیست ولی به عقیده بیشتر پژوهشگران می توان گفت که استپ های

 

در جنوب روسیه ازترکستان تا رودهای سیحون و جیحون و سرزمینهای شمال

 

دریای خزر و دریای سیاه می باشد واحتمالاًعلت کوچ آنها یکی حمله اقوام

 

زرد پوست ازناحیه شمال به آنها و دیگری جمعیت زیاد و سرمای طاقت فرسا

 

که در آنجا مستقر شده و آنها را وادار به حرکت به قسمت جنوبی تر نمود و

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مرتضی دلاوری در چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۶ و ساعت 12:55 |

                          ايران

 

در دوران باستان، آغاز و پايان جهان را دوازده هزار سال مي‌پنداشتند كه چهار دوره‌ي سه هزار ساله را دربر مي‌گرفت. اين امر در ديگر اسناد به جاي مانده از دوران كهن ايران، به روشني به چشم نمي‌خورد. اما با اين وجود، مي‌بايست نوعي ريشه در گذشته داشته بوده و نمي‌تواند تنها حاصل دوره‌ي ساساني باشد.

در بن دهش1 آمده است كه در سالمر تازيكان دوازده هزار سال گويد:

 سه هزار سال، هستيش مينو بود و هزاره‌ي خداي، بره و گاو و دو پيكر [حمل، ثور، جوزا](همه مينويي است ).

سه هزار سال كيومرث و گوش بود، بي‌پتياره و هزاره‌ي خداي كرزمك و شير و خوشك [سرطان، اسد، سنبله] بودند كه شش هزار سال بود.

چون هزاره‌ي خدايي به‌ ترازو [ميزان] آمد، پتياره اندر دويد. كيومرث و مهري و مهريانه و هوشنگ و تهمورث در 284 سال اول هزاره بودند. جم، تا فّر از او جدا شد، 616 ماه2 و نيم. پس از آن يك صد سال اندر گريز بود، 716 سال و نيم. پس، هزاره‌ي خدايي به كژدم [عقرب] آمد، دهاك هزار سال خدايي كرد.

پس، هزاره‌ي خدايي به نيم اسب [قوس] آمده فريدون خدايي كرد 500 سال. اندر همان پانصد سال، خدايي ايرج و منوچهر و افراسياب و زو تهماسبان و كي‌قباد وسام بود. كي‌كاووس و كي‌خسرو وكي‌لهراسب و كي‌گشتاسب، تا آمدن دين، سي سال. شماره يك هزار سال.

پس، هزاره‌ي وهيك‌[جدي] آمد و زرتشت سپنتمان به پيامبري از داداراورمزد به گشتاسب شاه آمد... »

شماره‌ي هزاره

 

   1  

   2

   3

   4

   5

   6

   7

   8

   9

  10

  11

  12

نام هزاره

 

حمل

ثور

جوزا

سرطان

اسد

سنبله

ميزان

عقرب

قوس

جدي

دلو

حوت

 

 

 

 

 

 

كيومرث

   هوشنگ

   جم

   ضحاك

   فريدون

   زردشت

   اخشيت ‌اره

  اخشيت اره‌ماه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  هزاره‌هاي دوازده‌گانه (يا چهار هزاره‌ي سه هزار ساله)، از هزاره‌هاي اول تا دوازدهم، نام برج‌هاي دوازده‌گانه را دارند. نام هزاره‌ي اول، حمل است و نام هزاره‌ي دوازدهم، حوت. اين هزاره‌ها، از هزاره‌ي پنجم كه اسد است، لقب‌هاي زير را دارند: كيومرث، هوشنگ، جم، ضحاك، فريدون، زرتشت، اخشيت‌ اره و اخشيت اره ماه. 3

 سه هزاره‌ي نخست

حمل، ثور، جوزا يا بره، گاو و دو پيكر

 

سه هزاره‌ي نخست، مينوي است (ماده وجود ندارد) و دوران‌هاي بعد، مينوي و مادي‌اند. در دوران مينوي، مكان و زمان وجود ندارد و گيتي فارغ از ماده و حركت است. دو « هستي» وجود دارد كه عبار‌ت‌اند از جهان اهورامزدا كه سرشار از روشنايي، زندگي، زيبايي، دانش، بوي خوش و...، است و جهان اهريمن كه آكنده از تاريكي، زشتي، بيماري، درد، بدبويي و... است:

 

... در آغاز، آن دو مينوي هم‌زاد و در انديشه و گفتار، [يكي] نيك و [ديگري] بد، با يكديگر سخن گفتند...:4

... در آغاز آفرينش، سپند [مينو]، آن ديگري [مينوي] ناپاك را چنين گفت: نه منش، نه آموزش، نه خرد، نه باور، نه گفتار، نه كردار، نه دين و روان ماد و [مينو] با هم سازگاراند...5... آن‌گاه كه آن دو مينو به هم رسيدند، نخست زندگي و نـازندگي را [بنياد] نهادند... 6

در سه هزارسال نخست مطابق اعتقادات زردتشيان هم اهورامزدا است و هم اهريمن در واقع مه زمان بود و نه مكان و جهان فارغ از حركت و ماده بود آن دو بودند و در مورد اصل اينها كه از كجا آمده اند منابع ديني زردتشت سكوت مي كنند و مي گويند دنياي اهريمن و واهورا و در دنياي اهورا همه چيز روشن و زيبا و خوش بو است ولي در دنياي اهريمن تاريكي و زشتي و بد بوست و اهورا دانش مطلق است.

يك باور است كه خداي زمان به نام " زروان" كه زمان بي انتهاست از زمان بي كران جدا مي شود و مدتها نيايش مي كند كه صاخب فرزندي شود و فرمانروايي جهان را به بسپارد و هزار سال صبر مي كند و در يك لحظه شك مي كند از ثمره صبر او اهورا و ثمره شك او اهريمن  بوجود مي آيد و او به خود مي گويد كه فرزندي كه زودتر بدنيا بيايد فرمانروايي جهان را به او مي دهم و اهورا چون اين موضوع را مي داند به اهريمن نيز مي گويد و اهريمن تلاش مي كند كه زودتر بدنيا بيايد و اهورا به اهريمن قول مي دهد كه اگر زودتر بدنيا بيايد دوره اي از فرمانروايي را به او بدهد.(فلسفه اين داستان اين است كه بدي هميشه غالب است)اهورا مي داندكه اهريمن نيز هست ولي اهريمن از وجود اهورا بي اطلاع است هرچند كه هردوي اينها در دنياي مينويي مي توانند باشند ولي اهورا فكر مي كند كه اگر اهريمن باقي بماندبه شرّجاودانگي بخشيده است . و به همين دليل قوايي از نور به دنياي اهريمن مي دهد و اهريمن نيز از دنياي تاريكي بسوس او هجوم مي آورد و اين آغاز نبرد است و در حقيقت اهورا او را به جنگ مي كشاند تا شرّرا از بين ببرد و نيروي بدي را به نقصان برد و در پايان دوازده هزار سال شرّنابود شده است .

 در سه هزاره‌ي نخست [حمل، ثور، جوزا]، اهورامزدا، امشاسپندان را كه جلوه‌هايي از ذات او هستند،  مي‌آفريند. در برابرِ جلوه‌هاي اهورامزدا، موجودات اهريمني يا ديوها قراردارند. اما ذكر مشخص از آفرينش آن‌ها نيست. امشاسپند، به معناي ورجاوندِ جاودانه است. تعداد امشاسپندان، شش تاست كه عبارتند از:

 الف ـ بهمن (در اوستا «وُهوَمَن» يا «وُهومَنَنگهَ» و در پهلوي «وَهَمن»)، به معني منش خوب يا نهاد نيك است. در گاث‌ها، بهمن از فروزه‌هاي اهورامزداست و در اوستاي موجود ] اوستاي نو[ ، يكي از امشاسپندان است كه نماد انديشه‌ي نيك و خرد و دانايي آفريدگاراست. از ميانِ بزرگ ديوان، « اَكَ مَنَ يا اَكَ مَنَنگهَ»، هم آورد اوست.

 ب ـ اردي بهشت (در اوستاي نو، اَشَه وَهيشتَ)، به معناي بهترين اشه يا ارته (راستي) يكي از مهم‌ترين امشاسپندان (مهين ايزدان) است كه پس از « بهمن» قرار دارد. در گاث‌ها، اردي‌بهشت از فروزه‌هاي اهورامزدا است. در يشت‌ها، اردي‌بهشت، زيباترين امشاسپند است ونمادي از نظام جهاني و هرچيز درست سنبل اوست . در برابر اردي‌بهشت، بزرگ ديو ايندرَ كه برپايه‌ي نوشته‌ي بن‌دهش، ديو فريب‌كار و گمراه‌كننده است، قرار دارد.

 پ ـ شهريور (در اوستايي « خشترَوَيريهَ»، در پهلوي « شَهرورَ» ) كه معناي آن شهرياري آرماني است. پاره‌اي از پژوهندگان آن را « توانايي مينوي آرماني» يا « آرمان شهر» دانسته‌اند. در گاث‌ها، اردي‌بهشت از فروزه‌هاي مزدا اهوراست ونمادي از فرمانروايي خوب و مطابق آرزوهاست و نماد او فلز است  . شهريور به گروه سه‌گانه‌ي امشاسپندان نرينه تعلق دارد. بزرگ ديو «سورو»، همستار اوست.

 ت ـ سپندارمذ يا اسفند (در اوستا «سپنت آرميتي»، در پهلوي «سپندارمت» يا «سپندارمذ») كه از دو جز، سپنت = ورجاوند و آرميتي= انديشه، فداكاري، بردباري، سازگاري و فروتني‏، تركيب يافته است. در پهلوي آن را «خرد كامل» مي‌دانند.

در گاث‌ها، آرميتي از فروزه‌هاي مزدا اهوراست. اما در اوستاي نو، از امشاسپندان است. سپندارمذ، همراه با خرداد و امرداد، سه امشاسپند مادينه‌اند. از مهم‌ترين هم‌آوردهاي او، بزرگ ديو «تَرومَيتي» (نانگ هَيتيَه)، ديو خيره‌سري و ناخشنودي است.

 ث ـ خرداد (در اوستا «هَوروتات»، در پهلوي «خُردات يا هُرداد») به معناي رسايي و كمال است. در گاث‌ها، خرداد يكي از فروزه‌هاي مزدا اهوراست و در اوستاي موجود، يكي از امشاسپندان. بزرگ ديو « تَوروي» (در پهلوي تاريچ يا تَريز)، هم آورد اوست.

 ج ـ امرداد (در اوستا « اِمرِه‌تات»، در پهلوي اَمُرداد يا اَمُردات»)، به معناي جاودانگي و ناميرايي است. در گاث‌ها، از فروزه‌هاي اهورامزداست و در اوستاي نو، از امشاسپندان . از بزرگ ديوانِ هم‌آورد او، مي‌توان از زَيريچ يا ديو گرسنگي نام برد.

از ياد نبرم كه گاه با قرار دادن اورمزد بر سر فهرست امشاسپندان، تعداد آن را به هفت مي‌رسانند و گاه به جاي اورمزد، اين جايگاه، به ايزد سروش اختصاص داده مي‌شود.

 به دنبال آفرينش امشاسپندان، اهورامزدا، ايزدان را مي‌آفريند. پاره‌اي از ايزدان، ريشه در تاريخ كهن و پيش از دوران كهن دارند. اينان ايزداني‌اند كه پيش از زرتشت نيز جنبه‌ي تقدس داشتند. از اين گروه، مي‌توان از آناهيتا، مهر، واي، تشتر، بهرام و رَپتيوين نام برد. پاره‌اي مانند ايزد هوم و ايزد آتش با آيين هاي مذهبي مربوط‌اند و برخي مانند « راستي»، مفاهيم انتزاعي‌اند و پاره‌اي مانند ايزد آسمان و ...‏، پديده‌هاي غيرمادي‌اند. ايزدان عبارتند از:

 مهر يا ميترا، اردويسوآناهيتا، تشتر، رپيتوين، بهرام (ورهرام، وَرَثَرغنَه)، واي (وكو)كه ايزد جو است و دو جنبه دارد خوب و بد)، رشن (رَشنو)، سروش (سرئوشه)، اشي يا ارد (اَهريشوِنگ)، دين (دئنا)، چيسستا(فرزانگي و معرفت)، آذر (آتر)، هوم (هئومه)، گوشورون(سنبل چها پايان مفيد )، (گئورشورون يا روان آفرينش)، دَرَواسب (دَرَواسپا)، زُروان، نريوسنگ(سنبل مردانگي و پيام آور است )، اريامن، بغ، اشتاد يا ارشتاد(كه ايزد بانوي عدالت )، ماراسپند يا مَنژَسپِنتَ، انغران، دهمان آفرين، باد، آسمان، ماه، خورشيد، اوش بام(كه صبح و بامداد روشن است )، زامياد0ايزد زمين ).

در متن‌هاي پهلوي، در برابر هر ايزد، ديوي به عنوان هم‌آورد يا هميستار قرار دارد.

مهر و ميترا كه پرستش او خيلي قديمي است و قبل از زردتشت مي باشد ولي حال آفريده اهورامزداست و برپيمانها نظارت مي كند چه به زن ومرد باشد يا بين دو كشور و هركه پيمان بشكند او خشمگين مي شود و به پيمانداران مهربان است و در كتاب اهورا يك بخش مربوط به او است و پيش از خورشيد ظاهر مي شود و از مشرق به مغرب مي رود و بر پيمانها نظارت مي كند و به همين خاطر با خورشيد اشتباه شده است وهمرا با خورشيد است ،دشتهاي فراوان دارد و هزار گوش وده هزار چشم و بازوي بلند و توانا دارد و مسكن او بر بالاي كوه البرز است و زره زرين و سپر سيمين و گرز گران دردست  دارد و گردونه اي با چهار اسب و در اين گردونه هزار تيرو نيزه و شمشير فولادي است و هنگام حركت ايزد بهرام در جلو اوست.

رشن(رشنو) همراه با مهر در روز داوري است در حقيقت ترازو دارگناهان مردگان است و ترازوي او هرگز خطا نمي كند

سروش به معني اطاعت و همكار مهر و رشن در روز داوري است و هميشه با دبوان مشغول جنگ است و مخصوصاًدر شب و مي خواهد ديوها را به تاريكي ببرد و از جمله ديو خشم ،سروش در كوه البرز كاخي دارد با هزار ستون كه ستاره نشان است و گردونه اي دارد در آسمان با چهار اسب درخشان و تيز رو و او سه بار در شبانه روز آسمان را مي گردد تا آفريدگان را نگهباني كند.

بهرام خداي پيروزي و به معني درهم شكننده و از بين برنده مقاومت است و همراه مهر از مشرق به مغرب مي رود و باعث پيروزي ها مي شود و بسيار قديمي است كه به دوران هندو ايران تعلق دارد و بصورتهاي مختلف نشان داده شده است از جمله گاو با شاخ طلايي يا اسب يا پوزه طلائي شتر- عقاب جوان پانزده ساله قوچ بز نر ... اما نماد اصلي او گراز است. بهرام  به نيرومندي شهرت  دارد و مسلح ترين ايزدان است و به هنگام نبرد نخستين سپاهي كه از او طلب ياري كند پيروز مي شود

از ايزد بانوها يكي" اشي " است كه نماد توانگري و بخشش است و او را دختر اهورامزدا و سپندار مذ مي دانند و پيشرفت و آسايش به خانه مي آورد و به صورت زني درخشان و نيرومند و مجلل توصيف شده است و بر زنان نفوذ دارد و زناني كه اشي يارشان باشد خوشبخت مي باشند

دين  او خواهر اشي است و مظهر وجدان مي باشد تجسم او به صورت زن زيباست كه به مردمان نيرو مي دهد كه راه اهورا را برگزينند و در حد فاصل اين جهان و دنياي ديگر پلي وجود دارد كه كه نيكوكاران و گنهكاران مي بايست از آن عبور كنند  ايزدان مهر و رشن و سروش گناهان و ثواب ها را وزن مي كنند و اين پل براي نيكوكاران وسيع مي شود و وقتي روي پل مي رسند دين بصورت زني زيبا به پيشباز آنها مي آيد و آنها را به بهشت مي برد وبراي گناهكاران اين پل تنگ شده و زني زشت رو به پيشباز آنها مي آيد .

آناهيتا كه در ابتداءنام رودخانه مقدس است كه بعدها به او شخصيت خدايي داده شده است و آناهيتا بمعني بي آلايش و لكه است و ابر رودخانه ها سروري داشته است و كم كم بر تمام آبها حكومت مي كند او فوق الاده قديمي است و به دوران قبل از زردتشت مي رسداو خردمند و زيباست رب النوع عشق و باروري است و تجسم او بصورت زني جوان و زيبا و بلند قامت باصورتي سبزه و چشماني درشت كه در بالاي گردونه خودش نشسته و مهار چهار اسب را در دست دارد كه گردونه اش هستند و اين اسبها عبارتند از بادو باران و تگرگ و ابر مي باشند و تاجي بر سردارد و طوقي زرين بر گردن و گوشواره اي چهل گوش ،در گوش و كفشهايش درخشان با بندهايي زرين در پا بسته شده و پالاپوشي زرين در بر و در بالاترين طبقه آسمان است و خداي محبوبي مي باشد.

تشتر  خداي باران و او با ديو خشك سالي نبرد مي كند و اين ديو باران را از باراندن باز مي دارد و تيشتر با كمك باد و خرد آب را به بالا مي برند و ايزدهاي ديگر نيز كمكش مي كنند و او موفق مي شود بعد از سه نبرد آن ديو را از بين ببرد و هنگام دعواي اين دو يك آتش در ابرها بوجود مي آيد كه از ضربهْ گرز تيشتر بسوي ديو شراره مي كشد و ديو از وحشت خروش مي كشد و مي ميرد و نام ديگر تيشتر ،تير است.

 ايرمان : (در پهلوي آريامن و آرمان ، در اوستا ايريمن و در فارسي ايرمان)

   نام ايزد دوستي و پيوند و آرامش ، يكي از ايزدان بزرگ دين مزداپرستي است . او را نخستين پزشك مينوي شمرده اند كه چاره و درمان دردها و ناخوشي ها  به دست او سپرده شده است هنگامي كه اهريمن ٩٩٩٩٩ بيماري را به جهان آورد  به فرمان اهورامزدا به زمين آمد تا درمان آن بيماريها را بياورد.

بغ كه خوشبختي و بخت را تقسيم مي كند ايزد ارشتادكه بانوي عدالت و راستي است ايزد خورشيد كه چشم اهورا بحساب مي آيدو زمين و آتش و باد و ايزد جو كه دو جنبه دارد بد و خوب و ايزد آسمان

در ميان ديوها ،ديويست كه داراي كمندي است كه او را بر گردن قرباني مورد نظر مي فرستد و اولين بار مرگ را مي دهد و اگر دست به آدم بزند خواب مي آورد و اگر سايه به آنها بيندازد تب مي كنند و اگر چشم به آنها بيندازد مرگ مي آورد و ديو ديگري است كه وارد بدن مرده مي شود و باعث مي شود كه او بگندد.و ديو ديگري است كه هنگامي كه خروس مي خواند او كوشش خود را بكار مي برد كه مردم را بخواباند و دستهاي دراز دارد و موقع صبح پلكها را سنگين مي كند و او ديو خواب و تنبلي است  ديو آز و خشم وديو مرض كه اين ديو در درد ومرض را مي آورد.ديو شهرت و و ديو چشمك كه موجب زلزله مي شود ديو زرمان كه پيري مي آورد و ديو سخن چيني و ديو زن كه آلودگيهاي زنان است.

 برپايه‌ي محاسباتِ استاد ذبيح بهروز « اولين روز هزاره‌ي اول، روز آدينه اول فروردين ماه سال موش 9036 سال خورشيدي و 70 روز پيش از رصد [زرتشت] است»7. بدين سان، هزاره‌ي نخست در سال 10761 پيش از ميلاد و يا 12767 سال پيش از امروز (2006 ميلادي / 1385 خورشيدي)، قرار داشته است.

 سه هزاره‌ي دوم

سرطان، اسد، سنبله يا كرزمك، شير، خوشك

 سه هزاره‌ي دوم، دوران آفرينش مادي است. در اين دوران، اهورامزدا پس از بي‌هوش شدن اهريمن، دست به آفرينش مادي مي‌زند. بدين سان، از زمانِ بي‌كران، زمانِ كران‌مند مي‌آفريند، تا هنگام مناسب آن را به جنبش درآورد. او، در عرض يك سال و در شش بار، نخستين نمونه‌هاي شش پديده‌ي اصلي آفرينش، يعني آسمان، آب، زمين، گياه، جانور و انسان را مي‌آفريند. سال‏گرد آفرينش‌هاي شش‌گانه به جشن‌هاي «گاهن بار» يا گهن‌بار معروف‌اند. اين جشن‌ها كه با فاصله‌ي نابرابر در سال قرار دارند عبارتند از:

 ـ مديوز رم گاه (آفرينش آسمان) كه معناي آن ميانه بهار است و مربوط به آفرينش آسمان مي‌باشد كه در ماه اردي‌بهشت قرار دارد.

2 ـ مديوشم گاه (آفرينش آب)، به معناي ميانه‌ي تابستان  است كه مربوط به آفرينش آب مي‌باشد و در تيرماه قراردارد.

3 ـ پتيه شهيم‌گاه (آفرينش زمين) كه معناي آن گردآوري غله و مربوط به آفرينش زمين، در شهريور ماه است.

4 ـ اياسيريم گاه (آفرينش گياهان) به معناي بازگشت به خانه و مربوط به آفرينش گياهان است و در مهرماه قرار دارد.

5 ـ مديا ريم گاه (آفرينش جانوران)، كه معناي آن ميانه‌ي سال و مربوط به آفرينش جانوران در دي‌ماه است.

6 ـ همسپه مديم گاه (آفرينش مردمان) كه معناي آن حركت همه‌ي سپاه و مربوط به آفرينش انسان، در روزهاي پاياني سال است.

 در دنياي نيكي، اهورامزدا از همه چيز آگاه است. او، به دليل دانايي از وجود اهريمن و دنياي تاريكي و بدي آگاه است. اما اهريمن در جهان تاريك خود، به دليل ناداني، از وجود جهان اهورايي آگاه نيست. تنها هنگامي كه نوري از دنياي روشنايي به درون جهان تاريكي تابيده شود، اهريمن از وجود دنياي روشنايي آگاه تواند شدن.

اهورامزدا، توانايي آن را دارد كه اهريمن را در مرزهاي نور متوقف كند. اما اين كار را آگاهانه نمي‌كند، زيرا در آن صورت اهريمن جاودانه مي‌شود. اهورامزدا، خواستار آن است كه ريشه‌ي بدي براي هميشه كنده شود. اين كار هنگامي امكان‌پذير است كه اهريمن به جنبش درآيد. بدين سان، رفته‌رفته نيرويش كاهش يافته و سرانجام در اثر برخورد با نيروهاي مزدايي نابود ‌شود.

اهورامزدا، براي اين كه اهريمن را از مغاك تاريك خود بيرون كشيده و به جنگ وادارد، پرتوي از نور به درون جهان تاريكي مي‌پاشد. اهريمن با ديدن نور، از وجود جهان مزدايي آگاه شده و يورش مي‌آورد. اهورامزدا، مي‌داند كه اگر نبرد كران‌مند نباشد، اهريمن سرانجام همه چيز را به نابودي مي‌كشد. از اين رو، پيش‌نهاد مي‌كند كه نبرد فرجامين، نه هزار سال پس از يورش نخستين، انجام شود. اهريمن كه نادان است، اين پيش‌نهاد را مي‌پذيرد. آماج اهورامزدا اين است كه در درازاي زمان، رفته‌رفته از نيروي اهريمن كاسته شده و سرانجام به بند كشانده شود. با اين پيمان‌سپاري، اهورامزدا نيايش « اهُونورُ يا يثه اهوويُريو» يا دعاي راستي را به زبان مي‌آورد. بر اثر اين نيايش، اهريمن بي‌هوش شده و به بنِ دوزخ مي‌افتد. اهريمن سراسر سه هزاره‌ي دوم، بي‌هوش است.

 اهورامزدا، آسمان را روشن و بي‌كران مي‌آفريند. نمونه‌ي نخستِِ آب، قطره‌اي است، به پهناي همه‌ي آب‌ها. نمونه نخستِ زمين، زميني است گرد و هموار، بدون هرگونه پستي و بلندي. نمونه‌ي نخستِ گياه، يك شاخه است كه دربرگيرنده‌ي همه‌ي گياهان است. نمونه‌ي نخستِ چارپايانِ سودمند، گاو
« ايوداد» يا « ايوك داد» است كه در كناره‌ي راست8 رودخانه‌ي دا‌ئي‌‏تي‌نيك در ايران‌ويچ آفريده شد. نمونه‌ي نخست انسان، گيومرث يا زنده‌ي ميرا بود. اهورامزدا او را در كناره‌ي چپ رودخانه‌ي دائي‌تي نيك در ايران‌ويچ آفريد. آفريدگار، گيومرث را براي ياري به خويش آفريد.

 سه هزاره‌ي سوم

ميزان، عقرب، قوس يا ترازو، كژدم، نيم‌اسب

 با پايان هزاره‌ي دوم، ديوان كه از بي‌هوشي اهريمن در رنج‌اند، وي را براي نبرد با اهورامزدا فرامي‌خوانند. هنگامي كه كوشش‌هاي ديوان نافرجام مي‌ماند، ماده ديوي به نام «جه» يا «جهي»، بانگ برمي‌دارد كه اي پدر ما برخيز! دگر ديوان و بزرگ ديوان، دسته‌جمعي به اهريمن پيمان مي‌سپارند كه او را در نابودي آفرينش ايزدي، يار و ياور خواهند بود.

سرانجام، اهريمن از اغماً بيرون مي‌آيد و بر سر جهي بوسه مي‌زند. همه‌ي ناپاكي‌هاي زنانه، فرآيند اين بوسه است. جهي از اهريمن مي‌خواهد كه مردان، آرزومندش باشند. اهريمن آرزوي او را برمي‌آورد. پس از بيداري، اهريمن در پي يورش بر جهان برمي‌آيد. اهورامزدا، ايزد زمان را به ياري فرامي‌خواند. ايزد زمان، آفريده‌هاي اورمزد را به جنبش درمي‌آورد. هم‌زمان، اهريمن نيز به جنبش درآمده و همراه‌ همه‌ي ديوان، به جهان يورش مي‌آورد. اهريمن، آسمان را شكافته و به درون آن رخنه مي‌كند و روشنايي آن را با تاريكي درهم مي‌آميزد. سپس، به آب مي‌تازد و بخشي از آن را شور و گل‌آلود مي‌كند. ايزدتشتر به ياري آب برمي‌خيزد و نمونه‌ي نخستين آب را برگرفته و بر جهان مي‌پراكند. بدين سان، رودها و درياها پديد مي‌آيند. « تشتر، ستاره‌ي را يومندِ فره‌مند را مي‌ستاييم كه بر پريان [ديوان] چيره شد و آنان را درهم شكست، پريايي [ديواني] كه اهريمن برانگيخت. بدان اميد كه همه‌ي ستارگانِ دربردارنده‌ي تخمه‌ي آب را از كار بازدارد »

در تيريشت، تشتر كالبد مادي به خود مي‌گيرد و نخستين بار در پيكر مردي پانزده ساله، سپس به پيكر گاوي زرين شاخ، آن‌گاه به پيكر اسبِ سپيدِ زيبا، با گوش‌هاي زرين و لگام زرنشان، در فروغ به پرواز درمي‌آيد.

اهريمن، به گونه‌ي مار بر زمين فرود مي‌آيد. زمين تاريك مي‌شود و موجودات پليد بر روي زمين رها مي‌شوند. زمين، بر اثر ترس از يورش اهريمن بر خود مي‌لرزد و كوه‌ها و پستي‌ و بلندي‌ها به‌وجود مي‌آيند. بر اثر بارانِ تشتر و رودها و درياهايي كه او به‌وجود آورده بود، زمين به هفت اقليم يا كوره بخش مي‌شود. اين كوره‌ها يا كشورها عبارتند از:

 خوني‌رس در ميان. در خاور، كشور ارزه. در باختر، كشور سَوَه. در شمال، دو كشور وُروجرش و وُروُبرش و در جنوب كشورهاي فَرَدَدفش و ويَددَفش پديد مي‌آيند. ايران در كشور خوني‌رس، يعني «در دل زمين» قرار دارد.

 آن‌گاه، اهريمن به گياه يورش برده آن رامي‌خشكاند. امشاسپند امرداد، گياه خشك را بر‌مي‌گيرد و آن را مي‌سايد و سپس آن گرد را با ياري تشتر، همراه با باران بر همه جا فرو مي‌ريزد. بدين‌سان، رستني‌هاي گوناگون سر بر مي‌آورند.

اهريمن به گاو يكتا آفريده به عنوان نماد آفرينشِ جانوران مفيد مي‌تازد. اورمزد مي‌داند كه گاو يكتا آفريده، توان پايداري برابر اهريمن را ندارد. از اين رو، براي كاستن از رنج و درد، بدو « بنگ»مي‌خوراند، تا درد را احساس نكند. گاوِ يكتا آفريده كه از يورش اهريمن نزار شده، مي‌ميرد. از كالبد وي، گونه‌هاي بن شن و گياهان دارويي مي‌رويند.

در اثر مرگِ گاوِ يكتا آفريده، گئوش اورون (روان آفرينش)، سخت مي‌خروشد. چنان سخت كه هزار مرد با هم بانگ برآوردند. روان آفرينش، اهورامزدا را مورد خطاب قرار داده و مي‌پرسد: سروري آفريدگان [جانوري] را در زمين به كدامين كس واگذاشتي؟

از نطفه‌ي گاوِ يكتا آفريده يا نخستين آفريده‌ي جانوري، پس از پالوده شدن در ماه، دو گاو، يكي نر و يكي ماده، در ايران‌ويچ به‌وجود مي‌آيد. پس از آن گونه‌هاي ديگر چارپايان بر زمين و ماهيان در آب و پرندگان در آسمان، پديدار مي‌شوند. اهريمن كه به همه‌ي آفريده‌هاي اهورامزدا، به جز گيومرث (انسان)، آسيب رسانده، هزار ديو را به سركردگي ديو « استوي داد» براي نابودي گيومرث مي‌فرستد. اورمزد، پيش از يورش ديوان به كيومرث، براي اينكه او كمتر درد بكشد او را به خواب سي ساله فرو مي‌برد. از اين رو، ديوان در كشتن او ناكام مي‌مانند. پس از سي سال، چون كيومرث از خواب برمي‌خيزد، جهان را سياهي و جان‌داران پليد فراگرفته‌اند. او درمي‌يابد كه آفرينش به حركت آمده است. نبرد در همه‌ي جبهه‌ها، ميان امشاسپندان و بزرگ ديوان ادامه دارد. سرانجام كيومرث درمي‌افتد و مي‌ميرد: فلزها از كالبد او به‌وجود مي‌آيند. نطفه‌ي كيومرث هنگام مرگ بر زمين مي‌ريزد. اين نطفه در نور خورشيد پالوده شده و دوسوم آن را ايزد نريوسنگ (ايزدمردانگي) و يك‌سوم آن را سپندارمذ (ايزدبانوي زمين) برمي‌گيرند و از نطفه او دوشاخ ريواس مي رويد و او سنبل نخستين زوج انساني است كه كاملاً شبيه هم هستند كه دو شاخ و پانزده برگ است كه نشانه عمر اين زوج است اهورا سعي مي كند آنها را خدايي كند ولي اهريمن به آنها كارهاي بد نشان مي دهد و آنها گناه مي كنند و به  مجازات آن آنها تا پنجاه سال فرزند ندارند و آنها نخستين فرزند خود را بدنيا مي آورند و چون او را بسيار دوست دارند او را مي خورند و اهورامزد علاقه به فرزند را به حد خوردن از آنها مي گيرد ود هفت اقليم جهان پراكنده مي شوند و در دوره سوم دورهْ هوشنگ و تهمورث جم ضحاك وفريدون پيشداديان و كيانيان كيخسرو و سياوش است و در زمان گشتاسب تولد زردتشت اتفاق مي افتد.  .

 اهريمن با اين پيروزي‌ها، قصد آن دارد كه به خانه‌ي خود، يعني جهان تاريكي بازگردد. اما آسمان مينوي، چونان مرد جنگ‌آزمايِ زره بر تن كه از سوي فروهرهاي مردمان همراهي مي‌شد، راه را بر او مي‌بندند. بدين‌سان، اهريمن در جهان اهورايي زنداني شده و با چشمان خود، آغاز شكوفايي زندگي را مي‌بيند: تشتر با ريزش باران، آب‌هاي آلوده شده را شسته و به درون سوراخ‌هاي زمين مي‌راند. زمين، با وجود حضور نيروهاي بد، بارو مي‌شود. چارپايان و جانوران رخ مي‌نمايند و در اثر آميزش نطفه‌ي كيومرث با زمين، نخستين جفت انسان پديدار مي‌شوند.

 


  سه هـزاره‌ي چهارم

جـدي، دلـو، حـوت يـا زرتشت، اخيشت اره، اخشيت اره ماه

 الف ـ هزاره‌ي دهم ، هزاره‌ي زرتشت.

 .. اشو زرتشت روز دوشنبه 20 ربيع‌الاول، مطابقِ خرداد روز، ششم فروردين 2400 سال پيش از تاريخ يزدگردي به جهان آمده است. روز ولادت اشوزرتشت، روز جشن نو سده مي‌باشد. جشن نو سده، روز پنجاه و پنجم پيش از نوروز است. اشوزرتشت هنگامي كه شاه گشتاسب را به دين خواند، سي سال داشت. اشوزرتشت پس از آن كه چهل و دو سال و پنجاه و چهار روز از عمرش گذشته بود، شالوده‌ي رصد تازه‌اي را استوار كرد و كبيسه را ايجاد نمود و تاريخ‌هاي قديم را تصحيح و منظم كرد. اشوزرتشت، سه‌شنبه خورشيد روز، يازدهم دي ماه خورشيدي، شب چهارشنبه هشتم رجب، مطابق [با] شب اول فروردين يزدگردي در سال 35 رصد، جهان را به درود گفت. در اين هنگام، هفتاد و هفت سال يزدگردي پنج روز كم از عمرش گذشته بود كه 28100 روز مي‌باشد. از اين قرار، اشوزرتشت، دوشنبه خرداد روزِ فروردين ماه يزدگردي، اول هزاره‌ي دهم به جهان آمده و سه‌شنبه خورشيد روزِ دي ماه خورشيدي، جهان را به درود گفته است. امسال كه سال 1331 هجري خورشيدي و 1952 ميلادي است، 3677 سال از تاريخ رصد اشوزرتشت و 3720 سال از تاريخ ولادت او مي‌گذرد.

 بدين سان، برپايه‌ي محاسبات استاد ذبيح بهروز، روز اول هزاره‌ي دهم، برابر است با « دوشنبه، خرداد روز، ششم فروردين 2400 سال پيش از تاريخ يزدگردي». اين تاريخ برابر است با 27 مارس 1768 پ م. و ششم فروردين 2389

برپايه‌ي اسناد و مدارك موجود، فشرده‌ي داستان زايش و باليدن زرتشت، به شرح زير است:

 فره‌ي زرتشت، از روشني‌هاي بي‌پايان به خورشيد، از خورشيد به ماه، از ماه به ستارگان و از ستارگان به « آتش» مي‌رسد كه در خانه‌ي زوئيش و فراهيم روان، مادر و پدر دغدو (مادر زرتشت)، فروزان است...

دو غدو، با اين فره، چشم به جهان مي‌گشايد. در اثر اين نور، زيست‌گاه خاندان و خانه‌ي دغدو، نوراني مي‌شود. مردمِ زيست‌گاه، در اثر نور باران شدن محل زندگي خود، به مخالفت با خاندان دوغدو برمي‌خيزند. در اين فرآيند، آن‌ها مجبور به ترك زيست‌گاه مي‌شوند. آنان به زيست‌گاهي به نام راك يا راغ كوچ مي‌كنند. سر دودمان سپيتمان (خاندان پدري زرتشت)، ساكن اين زيست‌گاه‌اند. در اين زيست‌گاه، دغدو با پورِ وش‌اسپ از خاندان سپيتمان، زناشويي مي‌كند. در اين ميان، ديوان بسيار مي‌كوشند كه بر زيست‌گاه و خان و مانِ پدر و مادر زرتشت آسيب رسانند. اما ناكام مي‌شوند. سپس آنان در پي آسيب‌رساني به مادر باردار برمي‌آيند. اما در اين راه نيز ناكام مي‏مانند.

سه روز پيش از زايش زرتشت، خانه‌ي پوروشِ اسب، نورباران مي‌شود. زرتشت در لحظه‌ي زاده شدن، خندان است و يك جادوگر مي خواست او را خفه كند ولي دستش خشك مي شود و زرتشت را بر سر راه گاوها مي اندازند ولي رئيس گاوها او را حمايت كرده و سرراه اسبان و نيز در آتش او را انداخته و در لانه گرگي كه بچه هايش راكشته اند مي اندازند ولي گرگ ميخ كوب مي شود و بز او را شير داده و او بزرگ مي شود ودر پانزده تا سي سالگي، دوران بالندگي زرتشت است. در سي سالگي در كرانه‌ي رود دائي‌تي نيك، امشاسپند بهمن، بر او نمايان مي‌شود. زرتشت، همراه بهمن به بارگاه اهورامزدا و امشاسپندان راه مي‌يابد و تا چهل سالگي در خدمت اهورامزداست.

در چهل سالگي، زرتشت رسالت پيامبري را آشكار مي‌كند فرمان‌روايان، روحانيان و ديگراني كه منافع خود را در خطر مي‌ديدند، به مخالفت برمي‌خيزند. زرتشت به دربارِ گٌشتاسپ مي‌رود و او را به آيين مزدي‌يسنا فرامي‌خواند. سرانجام گٌشتاسپ، دين مي‌آورد. در اثر دين‌آوري گٌشتاسب، جنگ‌هاي دوره دوم ايران و توران كه شكل مذهبي دارد، آغاز مي‌شود. سرانجام زرتشت در هفتاد و هفت سالگي به دست يك توراني در اين جنگ‌ها كشته مي‌شود و يا به مرگ طبيعي درمي‌گذرد.

 منابع پهلوي درباره‌ي زندگي زرتشت، عبارتند از كتاب هفتم مجموعه‌ي عظيم دين كرد (Dinkard) ، رساله‌ي زات اسپرم Zat-spram به نام گزيده يا نوشته‌هاي گزيده ويچي تكيهاي (Vitchitakiha-i Zat - Spram).

پايه‌ي داستان زندگي زرتشت، در هر دو منبع كمابيش يكي است. «جز اين‌كه در رساله‌ي زات اسپرم، فشرده‌تر و با سبكي اديبانه‌تر و پيراسته‌تر آمده است». در سده‌ي هفتم هجري، كي‌كاووس پسرِ بهرام پسرِ دارا، برپايه‌ي اين نوشتارها، مثنوي معروف به زراتشت‌نامه را ساخت.  كي‌خسرو اسفنديار، آن را به نوشتار، در كتاب « دبستان المذاهب» آورده است.

در مجموعه‌ي دين كرت، در كتاب هفتم، شرح زندگي زرتشت به تفصيل، همراهِ پاره‌اي جزييات آمده و زندگي زرتشت را در هاله‌اي از افسانه فرو برده است. كتاب هفتمِ مجموعه‌ي دين كرت « بايستي خلاصه و چكيده‌ي يكي از نسك‌هاي پهلوي اوستا، به نام سپندنسك (spend-nask) بوده باشد».

فصل نخست از كتاب هفتم، درباره‌ي دگرگشت دين مردم در دوران ويشتاسب شاه است. در اين جا، پيش از وارد شدن به اصل موضوع، از پهلوانان و شاهان، «چونان پيامبران» ياد مي‌كند و تاريخ شاهان ـ پهلوانان  ـ پيامبران، به كي‌خسرو پايان مي‌يابد و سپس كوتاهي درباره‌ي زرتشت آورده شده است. فصل چهارم، دربرگيرنده‌ي تاريخ ايران تا درگذشت زرتشت، فصل پنجم تا درگذشت ويشتاسب و فصل ششم، تا « پايان فرمان‌روايي زرتشتي» را دربر مي‌گيرد. فصل‌هاي هفتم تا نهم، درباره دوره‌ها‌ي پاياني كار جهان و فصل دهم به رستاخيز و ظهور سوشيانت (موعود)، اختصاص دارد.

رويدادهاي بزرگ، از زمان آيين‌پذيري تا درگذشت زرتشت، عبارتند از: نبرد تورانيان عليه ايرانيان به دليل دگرگشت آيين ايرانيان (شرح اين داستان در كتاب يادگار زريران نيز هست). به ظاهر در اين جنگ، زرتشت نيز كشته مي‌شود. سي و پنچ سال پس از ايمان آوردن گٌشتاسب (1693 پ‌م)، آيين مزديسنا، جهانگير مي‌شود. بهمن پورِ اسفنديار در گسترش دين بسيار مي‌كوشد. يك صد سال پس از زرتشت (1591 پ‌م) ، شنو (shenov) موبد موبدان، همراه با يك صد تن از موبدان، براي شناساندن آيين، واقعي زرتشت و تبليغ و پراكنش آن، مكتبي بنيان مي‌نهد. توسعه‌ي نهايي آيين در سده‌ي چهارم پس از زرتشت، به دست مي‌آيد. سپس فصل هفتم دين كرد، با ناديده گرفتن چندين سده، با سخناني كوتاه درباره‌ي اردشير پاپگان، موبد تنسر (Tansar) و... پايان مي‌گيرد.

 چنان‌كه گفته شد، از مهم‌ترين منابع زبان پهلوي درباره‌ي زندگي زرتشت، رساله‌ي زات اسپرم به نام « گزيده» يا « نوشته‌هاي گزيده» است. اين كتاب داراي سه بخش است. بخش نخست درباره‌ي جهان‌شناسي يا آفرينش اوليه است. بخش دوم، درباره ي زندگي زرتشت و فرجامين بخش، درباره‌ي رستاخيز مي‌باشد.

زات اسپرم يا زاد اسپرم، به معناي « آزادگل» است. وي در سده‌ي سوم هجري مي‌زيسته و برادر بزرگ او، موبدان موبد، منوش‌چهر بود كه در فارس و شيراز اقامت داشت و امور زرتشتيان را سرپرستي مي‌كرد. در آن زمان، زرتشتيان بيش‌تر در شيراز، ري، كرمان، سرخس و سيرجان مي‌زيستند. منوش‌چهر، داراي حشمت و شوكت ويژه‌اي بود.

منوش‌چهر، برادرش زات اسپرم را به عنوان نماينده‌ي خود به شمال شرق ايران گسيل كرد. در آن‌جا، وي تحت تأثير افكار مانويان و زروانيان قرار گرفت. زات اسپرم، كتابي نوشت به نام «گزيده» يا « نوشته‌هاي گزيده» و در آن‌جا افكار جديدش را اعلام كرد. منوش‌چهر، از اين كار برادر سخت برآشفت و گفت:

 زات اسپرم مرتكب گناه شده كه برخلاف آيين، عقيده بيان مي‌كند و او ممكن است ميان دوستان مانوي خود‌بتواند چنين‌چيزهايي بگويد كه آنان را بفريبد، نه مرا كه پيشواي زرتشيان هستم.

 در كتاب گزيده، پس از شرح زايش و باليدن و مبعوث شدن زرتشت آمده است:

 چون ده سال از آغاز دين سپري شد ]1728 پ‌م[، مديو ماه به آيين گرويد. بيست سال كه از دين گذشت ]1718 پ‌م[ ، دوشيزه‌اي اميـرزاده، ايمـان آورد. سي سـال از دين گذشت
]1708پ‌م[ كه هيونان [خيونان، هون‌ها يا شعبه‌اي از تورانيان] به ايـران زمين حملـه كردند. چهل سـال از دين سپري شد
]1698 پ‌م[كه هونيم (Hunim) يا وهونيم (Vahunim) پسر اوروشتار (urvashtar) يا اوراشتار (Avarastar) زاده شد. چون چهل و هفت سال از دين بگذشت [1691 پ م]، زرتشت بمرد كه هفتاد و هفت سال و چهل روز داشت.

شصت و سه سال پس از دين ]1675 پ‌م[، فرشوشتر Farshushar [شايد زرير در شاه‌نامه] از جهان برود. به شصت و چهار سالگي دين [1674 پ م] جاماسپ كه پس از زرتشت، موبدان موبد بود‏، در گذرد. هفتاد و سه سال پس از دين
[1665 پ‌م] هنگ ـ هئوروش
(Hang-Haurush) پسر جاماست بميرد و در هشتاد سال پس از دين [1658 پ‌م] اسمو ـ‌خونت (Asmo Khvant) يا (Asmok- Khanvat).

به  هشتاد  سال  سپري  شدن  از  دين  [1658 پ م]  وَس  ـ  ويش  باگ (Vas-vish bag) كه به آخت (Akht) ساحر مشهور است، بكشد، شش تن از دين‌دارانِ نام‌آور را كه از آن جمله‌اند، دو دختر زرتشت به نام‌هاي فرين و سريت، يكي ديگر اشس توت (Ashostut يا Ahlostud) پسر مديو ماه و سه نام‌آور ديگر كه اندر دين مشهوراند.

چون يك صد سال از دين بگذرد[1638 پ‌م]، هونيم (وهونيم) را كه در چهل سالگي ]1698 پ‌م[ از دين زاده شده بود، پسري بيابد، سين نام كه در دوصد سالگي ]1538 پ‌م[ دين بميرد كه يك صد شاگرد داشت.

به سه صد سالگي دين[1438 پ‌م]، در روز، آسمان چون شب شود [خورشيدگرفتگي] و در دين خلل شود و خدايي [شهرياري يا پادشاهي] بلرزد.

 ب ـ هـزاره‌ي يازدهم و دوازدهم: دوره‌ي رهانندگان (موعودان) يا سوشيانت‌ها

  ـ هوشيدر (در زبان اوستايي، « اوخشيت اِرِت»، در پهلوي اوشيدر) يعني پروراننده‌ي پرهيزگاري، نخستين سوشيانت يا سوشيانس (رهاننده يا موعود) در آيين مزدايي است.

 سي سال مانده به پايان هزاره‌ي زرتشت[799پ‌م/1450پ‌‏ه]، دوشيزه‌اي پانزده ساله هنگام آب‌تني در درياچه‌ي هامون،  از تخمه يا فره‌ي بازمانده‌ي زرتشت در اين درياچه، باردار شده و«هوشيدر»، زاده مي‌شود. نام اين دوشيزه، ناميگ پد (دارنده‌ي پدر نامور  يا پدر پرآوازه) است.

 درياچه‌ي هامون (كنس اويه يا كن سو در اوستايي و كيان‌سه يا كان‌سيه در پهلوي و پازند)، در اسطوره هاي ديني ايرانيان، جايگاه ويژه‌اي دارد. در روايت‌ها آمده است كه زرتشت سه بار با همسر خود هووي [Hwavi]، نزديكي مي‌كند و هووي هر بار خود را در آب كيان سه يا كيان سو (هامون) مي‌شويد و نطفه‌ي زرتشت از طريق هووي، وارد اين آب مي‌شود.

 

فره‌ي زرتشت را اندر درياي كيان سه، براي نگاه‌داري به آبان فره كه ايزد آناهيد است، سپردند... يكي‌يكي، چون ايشان را زمانه‌ي خود رسد، چنين شود كه كنيزي براي سر شستن به آن آب كيان‌سه شود و او را فره اندر تن آميزد، آبستن شود. ايشان يكي‌يكي به زمانه‌ي خويش چنين زاده شوند.26

چون هوشيدر به سي سالگي ‌رسد، ]769 پ‌م[ خورشيد ده شبان و روزان در ميان آسمان از جنبش بازمي‌ماند. درست در همان نقطه‌اي كه در آغاز آفرينش قرار داشت و جنبش را از آن نقطه آغاز كرده بود. فرو نشدن خورشيد، بشارت ظهور است. هوشيدر، به هم‌پرسگي اهورامزدا مي‌رسد و از يمن اين كار، سه سال پياپي، بهار خواهد بود.

]اما، روايت دين كرد به گونه‌ي ديگر است[>: « نزديك به پايان هزاره‌ي زرتشت، اهريمن كه روزگار خويش را رو به پايان مي‌بيند، مي‌كوشد تا خورشيد را كه برشمارنده‌ي روزها و سال‌هاست، از رفتار بازدارد. تا مگر واپسين روز فرا نرسد و بدين روي است كه خورشيد، ده شبانروز درنگ مي‌كند و اوشيدر به هم‌پرسگي هرمز مي‌رسد و به نيروي دادار، اهريمن در اين كوشش شكست مي‌خورد و خورشيد به رفتار در مي‌آيد، تا زمانه‌ي اهريمن را سپري كند... »

 

اما، در كتاب زند وهومن يسن، داستان دگرگونه است و از جنبش فرو ماندن خورشيد، معجزه‌ي پيامبري است و نه كار اهريمني.  

 

]برپايه‌ي روايت كتاب مزبور[، اوشيدر در سي سالگي به ديدار هرمزد نايل شده و دين مي‌آورد. چون از ديدار اورمزد بيرون مي‌شود، به خورشيد فرمان ايست مي‌دهد. خورشيد، ده شبان و روزان از حركت بازمي‌ماند، تا همه‌ي مردم جهان به آيين مزديسنا بپيوندند. آن‌گاه، ايزد مهر به اوشيدر بانگ برمي‌دارد كه « بخش‌هايي از جهان تاريك است. پس خورشيد را بانگ كن كه برو... »29

  هورشيدر ماه (در اوستايي اوخشيت نِمَ، در پهلوي، اوشيدر ماه يا اوشيدر ماهان) به معناي پروراننده‌ي نماز است. هوشيدر ماه، دومين رهاننده يا سوشيانت است.

 سي سال مانده به پايان هزاره‌ي هوشيدر يا پايان هزاره‌ي يازدهم [200 ميلادي/ 421 پ‏هـ ]، دوشيزه‌اي پانزده ساله هنگام آب‌تني در درياچه‌ي هامون (كيان‌سه يا كيان سو)، از فرهي (تخمه) بازمانده از زرتشت در درياي مزبور، باردار مي‌شود.

مادر هوشيدرماه « وَنگ هوِفد‌ري (دارنده‌ي پدر خوب)» از خاندان بهروز، پسر فريان بود. او مامور پي‌گيري وظيفه‌ي هوشيدر در زمينه‌ي پيرايش دين مزداپرستي و سامان بخشيدن كار جهان است.

هنگامي كه هوشيدر ماه به سي سالگي مي‌رسد ]230 ميلادي / 391 پ  هـ[‌،خورشيد به نشانه‌ي پايان هزاره‌ي اوشيدر، در ميانه‌ي آسمان از جنبش بازمي‌ماند.

  اَستَوت اِرِت.  استوت‌ارت، سومين  و يا فرجامين سوشيانت يا رهاننده (موعود) مزداپرستان است.

سي سال مانده به پايان دهمين سده از هزاره‌ي هوشيدر ماه [1202 ميلادي/ 581 خورشيدي] از دوشيزه‌اي پانزده ساله به نام ارِدت فدري (به معناي آبروي پدر و يا به گفته‌اي برخوردار از پدري كام‌ياب) كه هنگام آب‌تني در درياچه هامون از تخمه يا فره‌ي زرتشت، باردار شده، متولد مي‌شود. اوست كه كار نو كردن جهان و آيين مزدا را به انجام مي‌رساند.

 

در اوستا، هر كجا كه سوشيانت به صورت مفرد آمده است، مراد استوت ارت است. در بيش‌تر موارد، به جاي نام، صفت او به كار برده مي‌شود و پسوند پيروز نيز دارد. از نشانه‌هاي ظهور وي، توقف خورشيد در ميانه‌ي آسمان است. با ظهور وي، همه‌ي ورجاوندان، چونان كي‌خسرو، گودرز، گيو، توس، پشوتن، گرشاسب و ديگران، به وي مي‌پيوندند و رستاخيز مي شود. بدين‌سان، جهان مادي، پايان مي‌پذيرد و جهان مينوي آغاز مي‌گردد.

سوشيانس، بدكاران را پادافره مي‌دهد. ديو آز، ديو خشم و سپس ديوان ديگر را در خود فرو مي برد و خود به دست ايزد سروش نابود مي‌شود. اورمزد، انگره مينو را با همه‌ي آفريده‌هاي تاريك و زشت آن، از همان سوراخي كه در آغاز، با شكافتن آسمان به درون رخنه كرده  بودند، به بيرون آسمان رانده و به دوزخ فرو مي‌افكند. بدين سان، راه بازگشت انگره مينو بسته مي‌شود. دوران سوشيانت، دوران تكامل آفريده‌هاي مزدايي است. بدين سان، همه‌ي ديوان نابود مي‌شوند و بيماري، پيري، مرگ، آز، ستم و... از جهان رخت برمي‌بندد. گياهان همه سرسبز و همه‌ي موجودات در خوشي هستند.

سوشيانت، خويش كاري برانگيختن مردگان را دارد. مردگان به تدريج برانگيخته شده و پس از انجام داوري فرجامين در حضور مهر، سروش و رشن، از پل چنوات مي‌گذرند. اين پل براي نيكوكاران پهناور و براي گناه‌كاران، باريك و تيز، چون لبه‌ي تيغ است. نيكوكاران به بهشت و بدكاران به دوزخ مي‌روند...

 

برپايه ي محاسبات استاد ذبيح بهروز « آخرين روز هزاره ي دوازدهم، روزشنبه 30 اسفند سال 6000 يزدگردي رحلت است».30 يعني روز هفدهم ژانويه 1232 ميلادي يا چهارم بهمن ماه 610 خورشيدي.

از اين رو، مي‌بايست در روز زايش استوت ارت، در سال 1202 ميلادي يا 581 خورشيدي، خورشيد به نشانه‌ي ظهور وي و پايان هزاره‌ي هوشيدر، از جنبش بازمي‌ماند. چنان كه گفته شد، مي‌بايست كار جهان در روز هفدهم ژانويه 1232 ميلادي و يا چهارم بهمن ماه 610 خورشيدي، به پايان مي‌رفت.

جدول زير با توجه به تاريخ‌هايي كه استاد ذبيح بهروز به دست داده است (آغازين روز هزاره‌هاي دوازده‌گانه، روز آغاز هزاره‌ي دهم و يا هزاره‌ي زرتشت و نيز پايان كار جهان)، تنظيم شده است.


 

 

 

 

 

 

* 12000 سال يزدگردي، سال 365 روزي است و برابر است با 4.380.000 روز كه برابر است 11993  سال خورشيدي.

 

با توجه به جدول بالا، پايان هزاره ي دوازدهم كه رستاخيز مي‌بايد بوده باشد، برابر است با 1232 ميلادي يا 610 خورشيدي. برپايه‌ي همان محاسبات، در سال 1738 پ م، وحي بر زرتشت نازل مي‌شود. وي در سال 1728 پيامبري آشكار مي‌كند. برپايه‌ي همان محاسبات، مي‌بايست هوشيدر در سال 799 پ‌م ، زاده مي‌شد و در سال 769 پ م يا 1390 پ هـ ، خورشيد به مدت ده شبانه‌روز به نشانه‌ي بشارت ظهور وي، از جنبش مي‌ايستاد. به همين ترتيب، مي‌بايست زايش هوشيدر ماه، در سال 200 ميلادي (421 پ هـ) مي‌بوده و در سال 230 ميلادي يا 391 پ هـ ، مي‌بايست خورشيد به نشانه‌ي بشارت ظهور وي و پايان هزاره‌ي هوشيدر از جنبش بازمي‌ماند. هم‌چنين، مي‌بايست زايش استوت ارت در سال 1202 ميلادي يا 581 خورشيدي به وقوع مي‌پيوست و چنان كه گفته شد در سال 1233 ميلادي يا 610 خورشيدي مي‌بايست كار جهان به پايان مي‌رسيد و رستاخيز آغاز مي‌شد.

با حساب ذبيح بهروز، دوره‌ي هزاره‌هاي دوازدگانه برابر با 11993 سال خورشيدي بوده است.

اما بر پايهي باور ايرانيان كهن، با پيدايي سوشيانت و برانگيختن مردگان و رفتن نيكوكاران به بهشت و بدكاران به دوزخ، كار جهان پايان نمييابد و از هزارهي سيزدهم، دور 12 هزار سالهي نويني آغاز ميشود. بر پايهي اين باور، روز سيزدهم سال نو (نوروز)، به عنوان نما (هزارهي سيزدهم) روز فرخندهاي بود كه شگون داشت و مردم با رفتن به دامان طبيعت كه زندگي تازهاي را آغاز كرده بود، روز سيزدهم يا آغاز دور نويني از زندگي را، جشن ميگرفتند.

پس از يورش تازيان و دور شدن مردمان از ريشهي خود، رفته رفته اين باورها، كم رنگ شدند. پس از آن كه به دست فراموشي سپرده شوند، فرزانگان ايراني، براي نگاهداري و ورجاوندي اين سنت، به اين خرافه دامن زدند كه شمار 13 نحس است و بايد نحسي سال نو را با رفتن به دامان طبيعت، به در كرد. گسترش اين خرافه، اجازه ندارد تا اين سنت كهن، به دست فراموشي سپرده شود.

اين باور، توانست اين سنت را تا به روزگار ما كه ديگر نيازي به خرافه نيست، پايدار نگاه دارد.

اين اعتقاد در درازاي ساليان، چنان بر انديشهي مردم ما، اثر گذاشت كه گمان كردند كه به راستي اين شمار پرشگون يعني 13، بد شگون و نحس است. تا جايي كه حتا شمارههاي خانههاي خود را به 1+12 يا 2+11، بدل كردند و ...

ديگر عددهاي پرشگون در باور ايرانيان كهن، عبارت بودند از عدد هفت به نشانهي هفت اشاسپند و عدد 72 به نشانهي كمربند 72 رشتهاي به نام «كشتي» كه زرتشتيان پيش از رسيدن به بلوغ كامل به ميان ميبستند.

+ نوشته شده توسط مرتضی دلاوری در چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۶ و ساعت 8:12 |

عمو نوروز

 

داستان عمو نوروز، داستاني عاشقانه است. عمو نوروز منتظر زني است. آنها

 

مي خواهند با هم ازدواج كنند. اين داستان مي تواند به آن ازدواج مقدس   

 

الهه و شاه مربوط باشد. در واقع آن زن بي نام(سال) عاشق عمو نوروز است

 

و آن الهه هم عاشق شاه است.

عمو نوروز نماد كسي است كه بركت مي دهد، حالا شاه يا هر كس ديگر و

 

آن زن هم منتظر عمو نوروز است.

معمولا زن هميشه با زمين هم هويت است، جز در بعضي از اساطير مصري

 

كه زمينش مذكر است، معمولا زن و زمين يكي هستند.

الهه كه عاشق شاه است، او را انتخاب مي كند و آن زن عاشق (سال) هم

 

عمو نوروز را برمي گزيند

ديدار زن و عمو نوروز اتفاق نمي افتد. زن هيچوقت در زمان عمو نوروز

 

بيدار نيست، آن قدر خانه را روفته و روبيده و كار كرده كه خوابش برده.

 

زن صاحب خانه است و مرد مسافر، و اين سفر هميشه ادامه دارد. اما داستان

 

حاجي فيروز بسيار جدي تر و مهم تر است. مرحوم مهرداد بهار حدس زده

 

بود كه سياهي صورت حاجي فيروز بايد مربوط به بازگشت او از دنياي

 

مردگان باشد. ظاهرا داستان از اين قرار است كه “ايشتر” كه همان الهه تموز

 

است شاه –دوموزي- را برمي گزيند. يك روز الهه به زيرزمين مي رود و با

 

ورود الهه به زيرزمين، در روي زمين باروري متوقف ميشود. نه ديگر درختي

 

سبز مي شود و نه ديگر گياهي هست. خدايان كه از ايستايي جهان ناراحت

 

بودند، براي پيدا كردن راه حل جلسه ميكنند و قرار ميشود كه نيمي از سال

 

را «دوموزي» به زير زمين برود و نيم ديگر سال را خواهر دوموزي كه

 

«گشتي ننه» نام دارد، به جاي برادر به زيرزمين برود. وقتي دوموزي به روي

 

زمين مي آيد، بهار ميشود و تمام مراسم نوروز هم ظاهرا و احتمالا به دليل

 

آمدن اوست. وقتي دوموزي را به زيرزمين ميفرستند، لباس قرمز تنش ميكنند

 

و دايره، دنبك، ساز و ني لبك دستش مي دهند و اين يعني خود حاجي  

 

فيروز. صورت سياهش هم مربوط به بازگشت از دنياي مردگان است و اين

 

شادماني ها براي بازگشت دوموزي از زيرزمين است.

همه می دانيم حاجی فيروز طلايه دار عيد نوروز است، اما اکثر ما از داستان

 

شکل گيری اين اسطوره بی خبريم.

 دکتر کتايون مزداپور استاد زبان های باستانی و اسطوره شناس گفته است

 

زنده ياد دکتر مهرداد بهار سالها پيش حدس زده بود سياهی صورت حاجی

 

فيروز به دليل بازگشت او از سرزمين مردگان است و اخيرا خانم

 

شيداجليلوند که روی لوح اکدی فرود ايشتر به زمين کار می کرد، به نکته

 

تازه ای پی برد که حدس دکتر بهار و ارتباط داستان بنيادين ازدواج مقدس

 

با نوروز و حاجی فيروز را تاييد می کند.

دکتر مزداپور می گويد:" نوروز جشنی مربوط به پيش از آمدن آريايی ها به

 

اين سرزمين است لااقل از دو سه هزار قبل اين جشن در ايران برگزار می

 

شده و به احتمال زياد با آيين ازدواج مقدس مرتبط است. تصور می شده که

 

الهه بزرگ، يعنی الهه مادر، شاه را برای شاهی انتخاب و با او ازدواج می

 

کند."

دکتر صنعتی زاده اين الهه را "ننه" يا "ننه خاتون" نام داده، معادل سومری آن "

نانای" و معادل بابلی و ايرانی آن "ايشتر" و " آناهيتا" است. تا آنجا که می

 

دانيم اين الهه خدای جنگ، آفرينندگی و باروری است.

 دکتر مزداپور داستان اين ازدواج نمادين و اسطوره ای را که بنيادی ترين

 

نماد نوروز است چنين شرح داد:" اينانا يا ايشتر که در بين النهرين است

 

عاشق 'دوموزی' يا 'تموز' می شود( نام دوموزی در کتاب مقدس تموز

 

است) و او را برای ازدواج انتخاب می کند."

تموز يا دوموزی در اين داستان نماد شاه است. الهه يک روز هوس می کند

 

که به زيرزمين برود. علت اين تصميم را نمی دانيم. شايد خودش الهه

 

زيرزمين هم هست. خواهری دارد که شايد خود او باشد که در زيرزمين

 

زندگی می کند.

اينانا تمام زيورآلاتش را به همراه می برد. او بايد از هفت دروازه رد شود تا

 

به زيرزمين برسد. خواهری که فرمانروای زيرزمين است، بسيار حسود است

 

و به نگهبان ها دستور می دهد در در هر دروازه مقداری از جواهرات الهه

 

را بگيرند.

در آخرين طبقه نگهبان ها حتی گوشت تن الهه را هم می گيرند و فقط

 

استخوان هايش باقی می ماند. از آن طرف روی تمام زمين باروری متوقف

 

می شود. نه درختی سبز می شود، نه گياهی هست و نه زندگی. و هيچکس

 

نيست که برای معبد خدايان فديه بدهد و آنها که به تنگ آمده اند جلسه می

 

کنند و وزير الهه را برای چاره جويی دعوت می کنند.

الهه که پيش از سفر از اتفاق های ناگوار آن اطلاع داشته، قبلا به او وصيت

 

کرده بود که چه بايد بکند.

به پيشنهاد وزير خدايان موافقت می کنند يک نفر به جای الهه به زيرزمين

 

برود تا او بتواند به زمين بازگردد و باروری دوباره آغاز شود. در روی زمين

 

فقط يک نفر برای نبود الهه عزاداری نمی کرد و از نبود او رنج نمی کشيد؛

 

و او دوموزی شوهر الهه بود. به همين دليل خدايان مقرر می کنند. نيمی از

 

سال را او و نيمه ديگر را خواهرش که "گشتی نه نه" نام دارد، به زيرزمين

 

بروند تا الهه به روی زمين بازگردد.

دوموزی را با لباس قرمز در حالی که دايره، دنبک، ساز و نی لبک دستش

 

می دهند، به زيرزمين می فرستند. شادمانی های نوروز و حاجی فيروز برای

 

بازگشت دوموزی از زيرزمين و آغاز دوباره باروری در روی زمين است.

 

+ نوشته شده توسط مرتضی دلاوری در سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۶ و ساعت 8:52 |