اساطير مصر باستان
مصر باستان از دو قسمت مستقل تشکيل شده بود
1-مصر عليا که مستقل تر و پا برجا تر و تاثير
پذيری آن کمتر از حکومتهای بين النهرين است
2-مصر سفلی که دلتای رود نيل و رفت و آمدهای
بازرگانی موجب نقل و انتقال عقايد می شود اگر
مقايسه اي بين مصر و ديگر همسايگانش بکنيم
مصر تحولش بتدريج بوده و طولانی تر معمولاً
مکانهای خوش آب و هوا بيشتر در معرض تاخت و
تاز و رفت آمد قرار می گيرند و عقايدشان نيز در
حرکت و تحول می باشد و شرايط جغرافيايی که از
شمال به دريا واز مشرق بيابان واز جنوب به
کوهستان واز غرب به ريگزار ,مصر را بصورت
جزيره ای در آورده بود که کمتر در معرض تاخت
و تاز اقوام مهاجم قرار بگيرد مصر از زمان پارينه
سنگی دارای تمدن و سکونت بوده است و دوران
سنگ قديم دسته کوچکی از شکارچيان در
باتلاقهای کنار رودخانه زندگی می کرده اند و به
شکار مشغول بوده اند در دوره ميان سنگی
مردم دارای خانه های کوچکی برای زيستن داشته
اند و در نو سنگی مابه اقوامی سياه گونه که به شبانی
مشغول بوده اند و خانه های خود را از چوب و سنگ
ساخته بودند برمی خوريم و اينان اولين ساکنان اين
سرزمين بودند که به تدريج شهر نشين شده و به
واحد های کوچکی تقسيم شده بودند که نوم ناميده
می شدند . نوم مجموعه ای از روستا ها است و
مثل يک استان می مانست واز تعدادزيادی قصبه
تشکيل می شد و هر نوم يک مرکزی داشت که از
دگر مناطق آباد تر بود و هر نومی بطور اجبار با نوم
ديگر در ارتباط بود مثل بازرگانی و زدو خوردو...و
برای بدست آوردند زمينها ی بيشتر معمولاًزد و
خوردی صورت می گرفت و همچنين از لحاظ
عقيده بايکديگر برخورد می کردند.در مناسبات اگر
با صلح بود افکار شان با هم به آرامی صورت می
گرفت و لی اگر با جنگ بود خدای خود را بر قوم
مغلوب تحميل می کردند و در نتيجه خدايان
قدرت بيشتری پيدا می کردند و در بعضی اوقات
ريشه خدايان در يک قوم آنقدر قوی وريشه دار
بودکه هرگز با يک جنگ از بين نمی رفت و در
نتيجه خدايان با هم آميزش پيدا می کردند و
مشترک می شدند (خدايان ترکيبی يا غالب و
مغلوب )و خدايان تابع سياست روز کشور بودند
مثلاً مدتها دو مصر در جنگ بودند و در تمام اين
مدت خدايان آن دو نيز در چنگ بودن در
2900 ق م يکی از فرعونها وحدتی بين دو مصر
برقرار ساخت و خدايان نيز آميزش پيدا کردند و
بعنوان خدايان" متحد" .
خدايان از لحاظ شکل ظاهری اکثراً صورتهای
حيوانی داشتند و اين مرحله اي است از پرستش
جانوران و آميختن آنها با خدايان و هر" نوم "يک
جانور را پرستش می کرد شغال يا ابيدوس تب يا
قوچ ممفيس يا شير ،گاو ماده، کرکس، اسب آبی،
لک لک، مار کبری ،گربه قورباغه، مار ماهی، و
بعضی از اين خدايان در طول تاريخ اهميت خود را
از دست می دادند و بعضی ها باقی می ماندند
.مردمان مصر وقتی حيوانی را می سازند و سپس
می پرستيدن به قدرت مافوق او باور پيدا می کردند
و يا حيوانی می سازند که در وراءطبيعت باشد
مثلاًترکيبی از انسان و حيوان شيری با پای انسان و
سر شير يا گاويی غول آسا و حتماًمينويی ,خالق
گل قوچی بود با دست و پای انسان و تات که
خدای دانايی است با بدن انسان وسر لک لک
.قدرت همه اين خدايان در هر نومی نماينگر قدرت
سياسی آن نوم بوده و مصر از 42 نوم تشکيل شده
بود و جنگ هر نومی باعث آميزش خدايان می
شود.افکار غالب معمولاًبا قوم مهاجر می آمد و
خدای مهاجم اکثراً مرد بود و قوم مهاجم اکثراً
شبانان بودند وجوامع ايستا خدايشان زن (ايزد بانو)و
به کشاورزی مشغول بودند و در ضمن قوم مهاجم
در اکثر مواقع قوی تر و خدای نيرومند داشتندودر
طول زمان و بتدريج قوم ايزد مرد که غالب می شد
و ايزد بانو که مغلوب می شدو چون هردو خدا
ريشه داشتند اين دو خدا با هم ازدواج می کردند
اگر بطور عادی بود و ملايم ازدواج زناشويی
آرامی بود ولی اگر با جنگ توام می شد ازدواج نا
موفق صورت می گرفت.
ايزيس و اوزيريس
ايزيس که يکی از خدايان قديمی و بدوران کهن
بر می گردد او را از سرزمينهای دورتر ازمصر می
دانند و بعضی ها می گويند از ليبی که جايی با آب
شيرين و محل سرسبز و محل روئيدن نبات بوده و
گروهی از شام می دانند و آنجا بعنوان خدای
کشاورزی پرستش می شده و وقتی وارد مصر می
شود تبديل به يک خدای ساکن می گردد و پدر و
مادر او زمين و آسمان می باشند و از آميزش آن دو
4 خدا که دو تای آنها ايزد مرد و دوتای ديگرايزد
بانو مي باشند بدنيا آمدند. ايزيس داراي احترام
خاص و قدمتش خيلي زياد است واين ازدواج آرام
صورت گرفت و ايزيس نمونه اي از يك همسر وفا
دار مي باشد واين زندگي خوب مورد حسد خداي
ست قرار مي گيرد و او هميشه در فكر انتقام مي
باشد تا اينكه اوزيريس را با حيله دستگير كرده ودر
تابوتي قرار مي دهد ودر آب نيل رهايش ميكند
ولي ايزيس او را در حوالي شام پيدا كرده و سعي
مي كند او را پنهان كند ولي ست بار ديگر او را
پيدا كرده و با خشم به 14 قسمت تكه تكه اش مي
كند و در 14 قسمت مصر دفن مي كند و در طول
اين مدت سرزمين مصر آباد و كشاورزي غني مي
شود در اين زمان ايزيس كه باردار بوده فرزندي
بدنيا مي آورد به نام هوروس ،ايزيس اورا دور از
چشم عمويش ست به سختي بزرگ مي كند
وچون بزرگ شد بخون خواهي پدر با ست نبرد مي
كند و بر عموي خود پيروز شده و او را دست بسته
به پيش مادرش مي آورد و ايزيس چون زن
مهرباني است اورا بخشيده و نمي گذارد اذيت شود
و با كمك خداي خرد (تات)و هوروس قطعات
تكه تكه شده پدر را جمع كرده و به هم وصل مي
كنند و اوزيريس سلامتي خود را بدست آورده و
كامل مي شود ،از طرفي هوروس در طول جنگ
با عمويش يك چشم خود را از دست مي دهد و
اوزيريس كه حالا زنده شده است اولين كاري كه
مي كند چشم پسرش را خوب مي كند و خود و
ايزيس به زير زمين مي روند و خداي مردگان مي
شوند و خداي بزرگ مصر هوروس شده و نماد
خورشيد و در راس جدايان ديگر قرار مي
گيرد.خورشيد در اسطوره مصر جاي مهمي دارد و
هوروس بصورت يك باز كه بالهايش گشوده شده
تجسم شده است .به همراه هوروس خدايان ديگري
از جمله خداي صبحگاهي كه در زورقي نشسته
است و بسوي گنبد آسمان بالا ميرود و خداي
نيمروزي يا رع كه بصورت انسان تشبيه شده و
جهان را در مي نورددو خداي شامگاهي يا آتوم
برعكس سوار برقايقي در افق آسمان بطرف پائين
مي آيددر مصر باستان دو چيزي داراي اهميت
زيادي بود اولي خورشيد و دومي رود نيل اگر
خوب دقت كنيم مي بينيم اين دو براي مصريها
حياتي و در آبادي سرزمينشان موثر بوده اند و
پس بعيد به نظر نمي رسد اگر آنها براي اين دو
احترام خاصي قائل مي شدند.
در مصر بعضي از حيوانات و حشرات بدليل
باورهاي مردم مورد تقدس قرار مي گيرند يكي از
اين موجودات سرگين غلتان مي باشد.اين حشره در
تمام مصر مقدس بوده است ،هنگامي تخم
گذاريش آن را مي غلتاند و در روي زمين طي مي
كند و مردم باستان كه اين را مي بينند سمبلي مي
گيرند از خورشيد و به تصور آنكه او در حال
حركت دادن خورشيد مي باشد برايش احترام
زيادي قائل مي شوند و روي مهرها نقش او را
حك كرده و آنرا جادو وسحر مي دانند كه
تاريكي و ظلمت را و زشتي را باطل مي
كند.خورشيد در نزد مصريها نه تنها نيروي
طبيعي بود بلكه مظهر نيروي انسان بود و فرعون
به كمك خورشيد سرزمينهاي خود را حفظ مي
كنند و فرعون خود را پسر رع مي داند.اهرام مصر
كه بصورت مخروطي بنا شده نمونه اي از شعاع
خورشيد مي دانند كه فرعون در هنگام مرگ نيز
تحت حفاظت او قرار مي گيرد وهمانطور كه
خورشيد پدر او بحساب مي آيد هنگام مرگ نيز
به او عمر جاودانه مي دهد.(ظاهراًنور خورشيد از
نوك اهرام و از دربچه بالاي آن درست روي جسد
فرعون مي تابد)و در دوره هاي بعد هنگامي كه
امپراطوري جديد بوجود مي آيد همسر فرعون
كاهن معبد آفتاب مي شود و فرعون كه خود مظهر
خورشيد است و در نتيجه فرزندان آنها نيز فرزند
خورشيد محسوب شده و نور خورشيد در آنها
تجلي پيدا مي كند.در اين دوره كم كم از عظمت
هوروس كاسته مي شود .
در شهر تب مصر عليا خداي آفتاب لقب" آمون"
مي گيردو چون با خداي رع مي آميزد به خداي
"آمون رع"تبديل مي شود و معبدي براي آن دو
درست مي كنند " خانه آمون رع "مي نامند و
هنگامي كه شهر تب قدرت سياسي بدست مي
آورد وبرتمام مصر حكومت مي كند خداي آنها نيز
خداي تمام مصر شده و وقتي تصويب پيدا مي كند
با ايزد بانوي " موت"كه قيافه او بصورت بدن زن
و سر كركس مي باشد ازدواج مي كند وايزد بانوي
موت خداي مادر مي شود و در بعضي از نقشها او
بصورت يك زن كه تاج بر سردارد مجسم شده
است واز ازدواج آن دو خداي ماه متولد مي
گردد.گاهي قوچ نماينده آفتاب در بين حيوانات
مي شود و گاهي مار كبري و آن پادشاه حيوانات
بود وسر مار كبري را در مجسمه ها نقش مي
زدند.(ماه براي انسانهاي بدوي بسيار مهم بوده است
چون در شب تاريك يار و همرا ه انسان و
شكارچي بوده است) .
خدايان ديگر مصر عبارتند از :ممفيس كه خالق كل
و پيروانش معتقد بودند كه او عالم را از گل ساخته
و انسان را خلق كرده است و تجسم او بصورت
جسدي موميايي شده است و تاريخ اعتقاد به آن
درست معلوم نيست و او را حامي هنرمندان مي
دانند .تات خداي خرد و بصورت لك لك مي
دانند و مظهرراستي و قضاوت است و بر ديواره
گورها در نقش داوري مجسم شده و آنرا دختر رع
مي دانند و يك پر روي سر او قرار دارد.
هاتور كه بصورت گاو ماده ،زني با سر گاو يا با
گوشهاي گاو كه همسر هوروس مي دانند .
نفتيس همسر ست و خواهر اوزيريس و آنوبيس كه
فرزند آن دو است و خداي مردگان و با سر شغال .
سِسهَت: ايزد بانوي كه خداي نگارش و تاريخ
فرض شده و ايزد بانوي بِس كه بر زايمانها و زيبايي
زنها و موسيقي و رقص نظارت مي كند .
توآريس كه بصورت اسب آبي و سر تمساح است
و بر زايمان نظارت دارد تا ارواح بدرا از آنجا دور
كند .
خداي نيل كه در نقشها با يك شكم بزرگ و سينه
هاي بزرگ تصور مي شود. آنوبيس كه خداي
محافظ گورستان و سر شغال وبا بدن انسان مي
باشد.آس تارته كه شباهت زيادي به خداي
ايشتاربين النهرين و آناهيتاي ايران داردودختر رع
مي باشد و با هوروس ازدواج مي كند .
مصريها با پرستش اينها برزندگي و لذت صحه مي
گذارند و براي آنها ارزش قائل مي شوند. اما با
وجود اين يك انديشه ديگري كه با تعارض با
لذات دنيا است پيدا مي كنند و آن ارزش داشتن
بيشتر به مرگ و حفظ كالبد مرده و اهميت دادند به
زندگي بعد از مرگ و در ابتداءفقط مربوط به
فرعون بود ولي بعداًاين فكر رواج بيشتري پيدا مي
كنند و عموم مردم به زندگی پس از مرگ
اعتقادپیدا می کننددر سواحل مغرب محل غروب
خورشید دنیای مردگان بود و نشانه مرگ واین امید
در بین مردم بوجود آمد که در دنیا دیگر زندگی
خوشی خواهد بود.در مصر مردم به یک روحی
معتقد بودند به نام "بع" که بدنی مانند پرنده و سر
انسان دارد و بیشتر سرش روی قلبش قرار دارد و
این روح در آخرین لحظات زندگی روی جسد
پرواز می کند و چون علاقه زیادی به جسد دارد
دلش می خواهد برگردد با تمام ویژگیهای قبلی و
در نتیجه سمبل خواسته های بشر است واین روح
می خواهد که هنگام بازگشت جسد سالم باشد و
متلاشی نشده باشد و آب و غذا نیز در کنارش باشد
ودریچه ای برای ورود وخروج او در نظر گرفته
شده باشد وروح دیگری نیز در مصر وجود داشت
بنام" کا " که نمادی است از قوای فکری بشر و
منبع حرکات آدمی و برایش دو تا بازو فرض شده
بود که بع را در آغوش گرفته و کا بعد از مرگ
صاحبش وارد مجسمه کنار مرده می شود و تمام
حوادث و خاطرات که بر دیوار می نویسند می بیند
این دو روح با همدیگر فرق دارند مصریها سعی
داشتند جسد را برای بع ولی برای کا مسائلی نظیر
ارابه و گنجینه و کتاب و مناجات مردگان را
بگذارند .
مصریان قدیم در باره جهان بعد از مرگ اعتقادات
زیادی داشتند که اهم آنها به شرح زیرمی باشد
:اعتقاد بر این بود کسی که می میردواگرجزءمقربان
باشد ایزد بانوی آسمان او را می گیرد و به سرزمین
ستارگان می برد.پیروان خدای رع اعتقادداشتن که
روح مردگان با زورقهایی از دریای شرق عبور می
کند و به خدای آفتاب می رسد و در گذر گاها این
روانها انواع مشکلات می باشد که روح بایدازهمه
این مشکلات عبور کند مثلاًدر دریای شرق که
سطحش از گل نیلوفر پوشیده شده است سفینه ای
در روی دریا قرار دارد که ناخدای بد اخلاقی دارد
و باید با چاپلوسی و خواهش از او، سوار سفینه شود
وگرنه باید یا سوار بر ابری شود و یا مرغ دریایی، تا
بتوانداز دریا عبور نماید وبه سر منزل آسایش
برسد.اعتقاد مرسوم تر مربوط به زندگی مرگ است
در قلمرو اوزیریس و این اعتقاد در زمان اهرام مصر
مرسوم تر بود و روان هنگام مرگ به جای خدای
اوزیریس که خدای مردگان است می رود
مانند مسافری عصا بدست و باید برسد به دنیای
مجهول و معلوم و به جای که آخر دنیاست و جایی
که آفتاب غیب می شود و بدنیای نامرئی ولی همه
نمی توانند برسند و این مکان جایی است در شمال
مصر و که بسیار آبادو سرسبز و تمام آرزوهای یک
کشاورز را دارد,اما برای رسیدن به آنجا شرط دارد
و آن تن دادن به داوری است در حضور اوزیریس
و نیک و بد انسان باید سنجیده شود اول روان
به خدمت آنوبیس می رود و بعد او را به نزد
اوزیریس برده و بر تختی می نشانند و روی سرش
سایه بانی قرار دارد و رع نیز در آنجا حضور دارد و
روان به گناهانش اعتراف می کند و این مکان
تالاری است که قاضیانی به نمایندگی 42نوم مصر
در آنجا حاضرند و هنگامی که اعترافاتش به پایان
رسید خدای تات آنها را با پری می سنجد (پرشتر
مرغ)اگر سبک بود خدای تات به خدای اوزیریس
گزارش می دهد و روان می تواند وارد بهشت
شود ولی اگر سنگین بود و او گناه کار شناخته شود
اورا کیفر می دهند و او را نزد جانوری مرده خوار
با سر تمساح و بدنی مثل شیر و پشتی مثل اسب آبی
می برند و یا او را در آتش می اندازند .
در زمان یکی از فراعنه اعتقاد به یکتا پرستی بوجود
می آید و او به آتون اعتقاد پیدا می کند و نام خود
را ایخناتون می گذارد به معنی دوستدار آتون و
آنرا بعنوان یک خدای وراءطبیعت معرفی می کند
و دستور می دهد همه خدایان را فراموش کنند و
تنها آتون راپرستش نمایند و مکانی نیز برای عبادت
او در نظر گرفت و معتقد بود که این خدا را با
چشم نمی شود دید .
بین النهرین
بین النهرین به معنی میان رودان و گهواره تمدن
است و بسیار گسترده و شاید از مصر قدیمی تر
باشد در اینجا مردم زندگی مرفع داشتند و چون
سرزمین ثروتمندی بود دائماًدر تاخت و تاز اقوام
بیگانه قرار می گرفت (رودخانه و حاصلخیزی و
بازرگانی و تجارت ..عوامل رشد اقتصادی بود )و
همین امر باعث شد اندیشه ها در معرض تحول قرار
گیرد و عقاید گوناگون بوجود آید و هرچیزی
بنظر زود گذر باشد و به دوام چیزی معتقد نبودند
.به مرور ماهیگیران و شکارچیان در روستاها ساکن
می شوند و به تدریج شهرنشینی را بوجود می
آورند و جنگ بين آنها صورت می گیرد و گاهی
نیز متحد می شوند و در نهایت دولت سومری
هابوجود می آید (بعضی از محققین معتقد بر آن
هستند که سومریهااز نژاد آریایی و یا نژاد سامی می
باشند )و هنگامی که زندگی روستایی جا خود را
به زندگی شهری می دهد خدایان هم از زمین به
آسمانی تبدیل می شوند خدایان بابلی مانند انسانها
هستند یعنی احتیاج مادی دارند عشق و محبت و
صلح وجنگ،و اعتقاد به خدایان زیاد از دوران
سومریها رواج پیدا می کند و گاهی به چهار هزار
می رسد و هر کدام جزئی از مظاهر طبیعت می
باشند و قدرتشان یکسان نیست و خدایانی بر
خدایان دیگر برتری دارند .
خدايان بابل
اولين خداي بابل" اَنو"يا آسمان نام دارد كه خداي
شهر ارگ است و خدايي بسيار قديمي مي باشد و
او راپدرخدايان فرض كرده اند و در جايگاه
خدايان در راس همه قرار دارد و داراي معابد
بزرگ و متعددي مي باشد واو دختري دارد بنام"
ايلي مي " كه در دوران بعد قدرتش از پدرش
بيشتر شده و جلوه اي از زهره مي شود .ان ايل يا ان
ميل (بعل )كه به زبان اكدي به معني رب مي
باشد او خداي جوّو زمين مي باشد و حيطه و
فرمانروايي اش ميان آسمان و دنياي زير زمين مي
باشد اين خدا در بابل صاحب لوحه هاي مي دانند
كه سرنوشت انسانها رويش نوشته شده و قدرت
بسيار زيادي دارد همسر او نين ايل مي باشد كه
تمام پادشاهان از شير او تغذيه نموده اند.
انكي يا اِنا كه ايزد آبها و خداي شهر اريدو مي
باشد و صاحب تمام آبهاي شيرين مي باشد. و قالب
زمين و انسانها را اين خدا ريخته است و به همين
جهت او را خداي پيشوران مي دانند و او انسان را
دوست دارد و حتي گاهي براي انسانها از جهان بالا
خبر كشي مي كند و اطلاعات محرمانه را در اختيار
آدميان مي گذارد مثلاً وقوع طوفان وسيل را خبر
مي دهد و در مسائل جادوگري به انسان كمك مي
كند و او خداي خرد مي باشد و عاقل ترين خدايان
است( تمام قدرت در دست اين سه خدا مي باشد )
.نام همسرش" نين كي" مي باشد و" مردوك "
خداي بزرگ بابل فرزند آنها مي باشد و دوپسر
آنها يكي بنام نابو كه سرنوشت انسانها در دست
اوست و ديگري نين" اورتا" كه خداي جنگ مي
باشد.خداي سين كه در سومر گاهي نانامی گویند
خدای ماه نیز است و گاهی پسر انو و گاهی پسر ان
ایل می دانند و خدای شهر اور است و همسر او
تینگال نام دارد و بنابر یکی از اسطوره ها خورشید
فرزند این دو خدا می باشد و در جای دیگر الهه
ایشتار که روحیه جنگجویی دارد فرزند سین است
و خدای سین حامی پادشاهان بابل می باشد و اسم
او در کنار نام شاهان بابل دیده می شود.خدای
شمش که همان خورشید می باشد و در سومر
"اوتو" نامیده می شود و خدای شهر" لارسا" است
در اساطیر فرزند ماه است و گاهی نیز فرزند انو می
دانند و از شرق می جهد و با گردونه ای که اسبهای
سفید دارد آسمان را طی می کنند و در غرب غیب
می شود و شب در زیرزمین حرکت می کند و او
هم مرگ می دهد و هم هستی و او خدای داوری
نیز محسوب می شود و همسرش اَیه می باشد ودر
بعضی نواحی خدای شمش خدای مونث می باشد.
ایشتار ایزد بانوی بابل او بسیار قوی و مادر کل
جهان می باشد و خدای شهر کیش بوده است و از
محبوبیت ویژه ای برخوردار بوده است و نمادی از
مادر جهان وعشق می باشد او به خدای تموز دل
می بندد و از آنجا که خدای باروری است نمادی
می شود از رشد حیوانات و زادوبلد آنها و باروری
زنان، ستاره زهره نماد این خدا می باشد و شیر
منسوب به او می باشد و در بعضی مواقع ایشتار
خدای جنگ می باشد ونمادی از کینه ورزی و
ستیزه جویی می دانند وبعنوان بزرگترین خدای بین
النهرین است و در ایران آناهیتا را همانند او می
دانندوتموز چون خدای زیر زمین می باشد ایشتار
نیز به همرا او به زیر زمین می رود و هنگامی که او
در زیر زمین است همه جا خشک و سرما تمام کره
زمین را فرا می گیرد و هیچ بارانی نمی بارد و
عشق در میان موجودات از بین می رود و خدایان
به وحشت افتاده و از او خواهش می کنند که به
سطح زمین باز گردد ولی او موافقت نمی کند
وبالاخره او قرار می شود چند ماه از سال را در زیر
زمین باشد و چند ماه دیگر در روی زمین بیاید و
هنگامی که او در روی زمین است همه جا سرسبز و
خرم و زندگی به حالت عادی می باشد و هنگامی
که او به زیر زمین می رود در روی زمین هوا
سرد ویخبندان می باشد . رقیب الهه ایشتار
مردوک می باشد و خدای مردوک عظمت خود را
از موقعیت سیاسی بابل می داند و او از زمین به
آسمان رفته و حالت مینویی پیدا می کند و
حمورابی که در بابل در سال 2000 ق م
حکومت می کند به او عظمت خاصی می دهد و
مردوک دیگر خدایان را تحت الشعاع قرار داده و
کاهنان برای اینکه به او قدرت بیشتری بدهند
یک شناسنامه جدید برای او درست کرده و او را
فرزند انا می کنند و خرد را صددر صد به او داده
وازطرفی نابو و نین اورتا را برادران او می دانند و
کم کم قدرت ان ایل را به او منتقل می کنند و آن
دو نیز بعداًتبدیل به مردوک می شوند .قدرت تخیل
و داستان سازی در مردم بابل زیاد است و
آنها برای خدایان و پهلوانان خود داستان سرایی می
کردند و سپس به آنها جنبه واقعیت می دادند .
اسطوره آفرینش :بنابر روایت های کهن که از
سومریها بجا مانده است این نظم و ترتیبی که در
جهان است از نبرد و جدالی بوجود آمده است که
میان اژدهای دریای ظلمت و خدایان دنیای
روشنایی در گرفته است در راس دنیای تاریکی
موجودی بنام زو یا تیامت که پرنده ترسناک و یا
اژدهایی ترسناک بوده است و در راس خدایان
روشنایی خدای نین "اورتا" بوده (کاهنان بابلی
وقتی به این لوحه ها دست یافتن آنرا تغییر داده و
نام مردوک را بجای او نوشته اند )خدای آبهای
شیرین با تیامت(اژدهای دریای شور ) می آمیزدو از
این ازدواج خدایان دیگر بوجود می آیند ولی
جهان آشفته است برخی خدایان می خواهند جهان
را از آشفتگی برهانند و به آن نظم بدهند و آب
شیرین باشد نه شور و آب شور در یک طرف دنیا
باشد وآب شیرین در طرف دیگر و بین آن دو
رسوباتی از رودها پر کنند این اولین نظمی است
که می خواهند به جهان بدهند ولی بعضی از
خدایان راضی نیستند و تیامت از این کار خوشحال
نمی شود و خشمگین شده و نبرد بزرگی انجام می
گیرد و تیامت یاران خود را می آورد و آبهای
شیرین نیز یاران خود را جمع می کند و اولین کار
که صورت می گیرد انا تمام آبهای شیرین را می
خورد ولی با وجود این قدرت مفابله با تیامت را
ندارند و دست به دامن مردوک می شوند و او
را رهبر خود در جنگ قرار می دهند وبه او قول می
دهند که اگر در جنگ پیروز شوند او را خدای
خود قرار دهند در نبرد اول پیروز می شود واز
خدای باد استفاده می کند ولی نمی تواند او را نابود
کند وتیامت بار دیگر قدرت بدست می آورد و
هردو با یاران بیشتر مبارزه می کنند ولی مردوک
این بار نیز پیروز شده و او را به دو نیم می کند و با
نیمی از آن سایبانی درست می کند و در زیر
آسمان قرارمی دهد تا جلو آبهای آسمانی را بگیرد
و با نیمی دیگر روی زمین را می پو شاند تا جلو
خرابکاری آبهای زیرزمین را بگیردئ و در پایان
این افسانه نظم در جهان برپا می شود و نبات و
جانوران و شب و روز ... بوجود می آیند و هنگامی
که همه چیز منظم می شود نوبت به آمدن انسان می
گردد و قالب انسان را انا می ریزد ان کی خرد را به
انسان می دهد و خون و استخوان را از خدای
مردوک می گیرد.
اسطوره طوفان
داستان طوفان قدمتش به زمان سومري ها بر مي
گردد و آغازش از طغيان دو رود بوده است و همه
جا را فرامي گيرد و اين داستان قديمي به صورتهاي
گوناگوني به دست ما رسيده است كه معروفترين
آن به شرح ذيل مي باشد.گيل گمش قهرمان
سومري :خدايان در دوراني از گناهان بشر
خشمگين مي شوند و تصميم مي گيرند با يك
طوفان شديد نوع بشر را از بين ببرند در راس اين
تصميم "ان ايل"قرار گرفته است اما "انا " خداي
آبها اين راز را به گوش يكي از آدميان به نام "اوتنا
پيش تيم " مي رساند و به او راحلش را نيز نشان مي
دهد و اين شخص يك كشتي بزرگ درست مي
كند وبعدها اوتنا پيش تيم، داستان رابراي شخصي
بنام گيل گمش در ميان مي گذارد و مي گويد من
كشتي بزرگي ساخته ام و كسان خود را با نمونه
هايي از پيشه وران و پرندگان وگياهان و حيوانات
و از هريك نمونه اي به كشتي بردم و در روز معين
خدايان بارانهايي از آسمان فرو فرستاند و من وارد
كشتي شدم و درها را بستم ابرهاي سياه همه جا را
پوشاندندو رعد و برق به غرش در آمد و مردوك
در پيش خدايان بود و خدايان خوشحال بودند كم
كم سيلاب همه جا را فرا گرفت و از قله كوهها نيز
بالاتر رفت و همه چيز نابود شد و چنان و حشتي فرا
گرفت كه خدايان نيز ترسيدند و راه آسمان را پيش
گرفتند ايشتار مانند زني در هنگام زايمان گريه مي
كرد و خدايان كوشش مي كردند كه براي آرامش
طوفان كار بكنند ولي كار بسيار مشكلي بود
وبالاخره كوشش آنها به نتيجه رسيد و در هفتمين
روز آشفتگي فرو گرفت و من دريچه را باز كردم
و كشتي من به گل و لاي نشسته بود و من پرند ه
اي را فرستادم و او باز گشت همه جا آب بود و
براي بار دوم او را فرستادم ولي اين بار برنگشت و
من درها را باز كردم و آنچه داشتم در چهار گوشه
جهان بخش كردم و به دعا مشغول شدم و اين مرد
نيز براي براي بار دوم بشر را به جهان داده و به
پاداش چنين كاري او هميشه زنده است و چون
خدا نيست در نتيجه نمي گويند جاودانه است بلكه
مرگ به سراغ او نمي آيد و به اين ترتيب او باعث
شد نسل حيوانات و گياهان و حيات باقي بماند .
افسانه ايشتار
ايشتار نماد مادر كل جهان است و ايزد بانويي است
كه از علاقه مردم برخوردار است و افسانه هاي
زيادي دارد،و او نماد ي از طبيعت مي باشد.ايشتار
دلداده خداي" تموز" مي شود اين خدا يك خداي
كم اهميت مي باشد و او نمادي از آفتاب بهاري
است و در پائيز نيرويش كم مي شود و در زير
زمين رفته و تقريباً نوعي مرگ است ولي او
نمي ميرد و ايشتار كه به او دل بسته است به دنبال
او به زير زمين مي رود و وارد دنياي مردگان مي
شود ،دنياي مردگان را هادس مي ناميدند و دنياي
ترسناكي بود و در آنجا يك زوج بنامهاي
اشكيگال و نرگال زندگي مي كردند و اين دو خدا
به امور مردگان رسيدگي مي كردندوسرنوشت
مردگان در دست اين دو خدا بود و از طرفي تموز
اجازه ورود به دنياي مردگان را داشت ولي
الهه ايشتار چنين اجازه اي نداشت و او با سماجت
وارد دنياي زير زمين مي شود و با مخالفت آن
دومواجهه مي شود و بحث و جدالي تماشايي بين
آن دو در مي گيرد و ايشتار تهديد مي كنند اگر مرا
راه ندهيد تمام روانهاي مردها را به جنگ بر عليه
زندگان مي فرستم و به اين ترتيب با اكراه او را راه
داده ولي ايشتار بايد سختيهايي زيادي را تحمل كند
و از هفت دروازه عبور كند و در قسمت اول تمام
وسايل و لباسهايش را بايد جا بگذارد ودر آخرين
قسمت او عريان شود و درد و بلاهاي زيادي
را تحمل نمايد و شصت نوع مرض را در اين مدت
بايد در زير زمين بگيرد ودر طي اين مدت كه او در
زير زمين بود در روي زمين بي باروري بود و نه
گياهي و نه حيواني توليد مثل مي كرد و هيچ كس
كسي رادوست ندارد و سرما و يخبندان همه جا را
فرا مي گيرد و خدايان از اين وضعيت نگران مي
شوند و خورشيد به پيش خداي ماه رفته و چاره
جويي مي كند و آنها پيش خداي خرد مي روند و
موضوع را با او در ميان مي گذارند و ائا چاره
انديشي مي كند و فرستاده اي را به دنياي مردگان
مي فرستد وبه ايشتار قول مي دهد كه تموز را برمي
گرداند و ائا آب مقدس بر سر ايشتار ريخته و او
پاك مي شود و از مرضها و از جهان زير زمين
خارج مي شود و دوباره از دروازهها عبور كرده و
تمام وسايل خود را پس مي گيرد و هنگامي كه به
دروازه آخر مي رسد مثل اولش صحيح وسالم مي
شود و هنگامي كه به روي زمين مي آيد جهان
سرسبزو آباد مي شود (نمادي از فصول سال )
افسانه گيل گمش
يكي از قهرمانان معروف بابل است و او شاه آشور
و بابل بوده است و در لوحه اي 2500 ق م پيدا شده
است او از محبوبيت زيادي در بين مردمش
برخوردار بوده و بصورت نيمه خدايي و نيمه انساني
است و ظاهراًپادشاهي از دوران قديم كه در نينوا
حكومت مي كرده و به قولي 120 سال و به قول
ديگر 126 سال پادشاهي كرده است و در فهرست
شاهان سومري نيز نام او است و پنجمين پادشاه از
سلسله دوم بعد از طوفان و او بتدريج در باور
مردم حالت خدايي پيدا مي كند و بصورت خداي
آفتاب ستايش مي شود و وقايع زيادي را به او
نسبت مي دهند و در طول زمان به اين داستان شاخ
و برگ داده و به اين صورت در مي آيد."او
پادشاهي قوي و خوشبخت مي باشد ولي كمي
مستبد و زورگو است تااينكه دوستي پيدا
مي كند بنام" انكيدو " خدايان انكيدو را مي
فرستند تا گيل گمش در حكومت موفق تر باشد و
شخسيت او رشد كند در طول اين مدت حكومت
او خوب و موفق مي باشد تا اينكه انكيدو مي ميرد
و مرگ به سراغ اطرافيان پادشاه نيز مي آيد و
تصور مرگ در دل او هراس بوجود مي آورد و او
مي داند سرانجام نابود خواهد شد و او از مرگ مي
ترسد و دوست ندارد كه بميرد بنابراين به دنبال
گياه جاودان مي گردد و به او مي گويند كه آنرا در
جزيره دوردست و نزديك جايگاه كشتي اوتنا پيش
تم بدست بياورد و او اين مسير را طي مي كند و
به آنجا مي رسد و در آنجا قهرمان كشتي داستان
خود را براي گيل گمش تعريف مي كند وآنجا
بحث و گفتگويي بين آن دو صورت مي گيرد و
بالاخره او مقداري گياه مي گيرد و خوشحال راه
بازگشت را پيش مي گيرد ودر اين هنگام از بوي
گياه مار يا كلاغي گياه را از او مي دزدت و اين
گياه به گيل گمش نمي رسد و او در كشتي متوجه
مي شود كه گياه را گم كرده و اندوه به سراغ او
مي آيد و اين راز را با پري دريايي در ميان مي
گذارد و پري به او مي گويد كه عمر جاودان را
خدايان براي خود نگهداشته اند و تو سعي كن از
هرچه كه زيباست لذت ببري وفراموشي مرگ
خوب زيستن است و اين وقايع در 12 لوحه به ثبت
رسيده است كه متاسفانه لوحه 12 كاملاً خراب
شده است و سرانجام گيل گمش معلوم نيست و
اين افسانه نموداري از طرز تفكر مردم بابل بوده
است و برعكس مصريها از دنياي ديگر جزء ناكامي
و بدبختي چيز ديگري تصور نمي كرده اند و
سراسر نيكي را در اين دنيا جستجو مي كردند
(خوش زندگي كن ).در باور مردم بين النهرين
نيايش همراه قرباني بود و نقش كاهنان بسيار مهم
بود و آنها كاملاً مسقل بودند و بدليل اعتقادات
مردم به مراسم و خشنودي خدايان مبالغ كلاني
از مردم مي گرفتند و وسازمان مرتبي داشتند.آنها
دفاتر منظمي داشتند كه صورت دخل و خرج را
ثبت مي كردند و معابد بزرگي درست مي كردند و
زيگورات ها كه باخشت پخته بنا شده بود نمونه اي
از اين معابد مي باشد و در آنجا مراسم دعا را بجا
مي آوردند و در ضمن مكتب خانه اي بود كه به
شاگردان خواندن و حساب كردن را مي آموختند و
علم غيب گويي را به آنان آموزش مي دادند و
غيب گويي شغلي از آنها بود كه از روي جگر
گوسفند اقدام به غيب گويي مي كردند و
كاهنان علاقه خاصي به ستارگان و سرنوشت انسانها
داشتند و يكي از دلايل پيشرفت علم نجوم همين
مسئله بود .
