باسيليكاي كنسانين

 

متعلق به اوايل قرن چهارم بعد از ميلاد

 

نمونة ديگري است از معماري رومي

 

شكل كلي آن برخلاف باسيليكاهاي

 

ديگرروميان از روي تالار اصلي

 

حمامهاي عمومي كه بوسيله دو تن از

 

امپراطورهاي پيشين ساخته شده بود

 

اقتباس شده است ،ليكن بمقياس بس

 

بزرگتر اين باسيليكا مي بايست و

 

سيعترين درونخانةمسقف در سراسرروم

 

بوده باشد.امروزه فقط جناح شمالي آن

 

مشتمل بر سه قسمت مجزا با طاقهاي

 

گهواره اي بر پا مانده است.قسمت

 

مركزي كه همان مقصوره يا

 

تالارمركزي بود با سه طاق بندي متقاطع

 

پوشيده شده بود و كمي بلندتر از دو

 

جناح جانبيش قرار داشت.

 

 

ساختمان با سيليكا يا تالارهاي درازي

 

كه به انواع مختلفي از مصارف شهر مي

 

رسيد ابتداءدر يونان هلني متداول شد

 

ودر زمان روميان اين گونه معماري

 

يكي از علائم بارز شهر شد و يكي از

 

كاركرد اصليش تامين مكاني فاخر و

 

باشكوه بود براي تشكيل دادگاههاي كه

 

بنام امپراطور به اصطلاح عدالت را بر

 

قرار مي داشت.

 

شهر روم داراي چندين باسيليكا بود كه

 

امروزه چيز قابلي از آنها بر جانمانده

 

است اما آنهاكه در ايالات تابع

 

امپراطوري روم بر پا شده بود سرنوشت

 

بهتري يافت جالب تر از همه باسيليكاي

 

شهر" لپتيس ماگنا"در آفريقاي شمالي

 

است كه بيشتر خصوصيات نمونةاصلي

 

اين گونه ساختمانها را در بردارد.

 

تالار دراز يا صحن آن در هر دو انتهاي

 

خود به تورفتگي نيم دايره شكلي منتهي

 

مي شود و ديوارهاي آن بر رديف

 

ستونهايي تكيه دارد كه صحن را بدو

 

راهرو يا دو جناح جانبيش متصل مي

 

سازد سطح اين دو جناح جانبي

 

معمولاًاز صحن پايين تر قرار دارد تا

 

احداث رديف پنجره اي بر بدنةديوار

فوقاني صحن را امكان پذير سازد.

 

باسيليكاي كنستانتين در روم حاصل

 

اقدامي متهورانه بود در ايجاد نوعي تازه

 

از طاق بندي ليكن ظاهراًطرح

 

ساختماني آن مورد قبول عامه قرار

 

نگرفت ،شايد در نظر مردم بناي مزبور

 

فاقد شوكت و عظمت بود زيرا شباهت

 

بسيار با حمامهاي عمومي داشت. بهر

 

حال تا قرن چهارم بعد از ميلاد

 

ساختمانهاي مستطيل شكل يا كليسا

 

هاي مسيحيت به تقليد نمونةقديمي تر

 

باسيليكا با سقف چوبي ساخته مي شد و

 

مدت هفتصد سال ديگر گذشت زمان

 

لازم بود تا استعمال طاقهاي قوسي در

 

كليسا هاي مستطيل شكل اروپا غربي

 

متداول شود .

 

يكي از جنبه هاي مفيدپژوهشي در

 

زمينةمعماري رومي اين است كه هنر

 

فوق علاوه بر ساختمانهاي بزرگ و

 

عمومي شامل انواع گوناگون منازل

 

شخصي نيز مي شود و از كاخهاي

 

امپراطوري تا محله هاي فقير نشين شهر

 

را در بر مي گيرد اگر دو انتهاي افراطي

 

اين سلسله مراتب را ناديده بگيريم در

 

حد وسط شاهد دو نوع اصلي از

 

معماري خانگي مي شويم كه شامل

 

بيشتر آثاري است كه تاكنون برجا مانده

 

است .

 

دوموس يا سراي رومي خانه اي اعياني

 

براي حكومت يك خانواده بود كه

 

براساس سنت كهن سرزمين ايتاليا

 

ساخته مي شد. علامت مشخص آن

 

دهليز سرگشاده يا نوعي" حوضخانه" 

 

است كه وروديةمستطيل شكلي بود در

 

مركز بنا يا سقف گشاده و در اطراف

 

آن اتاقهاي ديگر خانه قرار داشت.

 

در اينجا يكي از خانه هايي كه محل

 

زندگي اشراف و ثروتمندان بود به

 

اجمال مورد بررسي قرار مي دهيم .

 

خانه فوق در" پمپئي" از زير خاك

 

بيرون آمده و بنام "سراي بيست و

 

پنجمين سالگرد ازدواج "معروف شده

 

است در اين خانه دهليزي سرگشاده

 

بصورت تالاري باشكوه در آمده است

 

و چهار ستون كرنتي واقع در چهار

 

گوشةدهانه مستطيل شكل سقف نماي

 

حياطي محصور بدان بخشيده است.در

 

وسط حوضچه اي كم عمق تعبيه شده

 

تا آب باران در آن جمع شود در انتهاي

 

دهليز سرگشاده شاه نشيني قرار دارد

 

كه جايگاه سنتي براي نگاهداري

 

تنديس هاي نياكان خانواده بوده است و

 

پس از آن كه باغي محصور در رديف

 

ستونها ديده مي شود. علاوه بر اطاقهايي

 

كه گرداگرد دهليز قرار داشت گاهي

 

اطاقهاي ديگري نيز به پشت بنا اضافه

 

مي گشت. مجموعةساختمان و باغ آن

 

بوسيلة ديوارهايي بي روزن از خيابان

 

مجزا مي شده ،چرا كه مسلماًدر نظر هر

 

رومي دولتمندپوشيدگي زندگي

 

خصوصي و بي نيازي از خارج اهميت

 

بسزا مي داشته است.

 

 

نوع دوم كه كوچكتر و كم تجمل تر از

 

سراي دومي است دستگاه عمارت يا

 

ساختمانهاي عمومي براي اقامت مردم

 

است كه مسلماًاز همان آغاز پيدايش

 

كاربرد شهري مي داشته و آثار باقيمانده

 

از آن بطور عمده در خود روم و يا در"

 

اوسيا"بندر باستاني روم بردهانة"تيبر"

 

يافت شده است.

 

نمونةديگر از شيوةمعماري رومي

 

"دروازةبازار"از شهر ميلتوس

 

miletos متعلق بحدود 160 ق م        

 

مي باشد. كه امروزه از نو مطابق با اصل

 

در موزةدولتي برلين بر پا شده است .در

 

واقع مي توان آن را نمونه اي از معماري

 

نمايشي دانست ،هم از جهت تاثيري كه

 

در بيننده مي گذارد و هم از لحاظ

 

سابقةاجداديش ،زيرا اين نماي تماشايي

 

و چشم پركن باپيش آمدگيها و تو

 

رفتگيهاي متناوبش نمونه اي است از

 

معماري پشت صحنةمعمول در

 

نمايشخانه هاي رومي .حركت متوازن

 

تورفتگي و پيش آمدگي مداوم حتي

 

سنتوري بالاي درگاه مياني تيز شده و

 

آن را به سه پاره منقسم كرده است.

 

به همين اندازه جالب و شگفت انگيز

 

معبد كوچك ونوس در بعلبك لبنان

 

است كه احتمالاًدر اوايل قرن دوم يعد

 

از ميلاد ساخته شده و در قرن سوم

 

دوباره بازسازي شده است. در اينجا

 

تحدب بدنةمقصوره در برابر تقعر

 

طاقچه بنديها و برش هلالي شكل پايه

 

سنگ و حاشيه حمال ،توازني متعادل و

 

نيكو اثر به وجود آورده و تاثير متقابل

 

نيروهاي تازه اي را بر اجزاي اصلي

 

معبد گرد افزوده است.

 

در اواخر قرن سوم بعد از ميلاد افكاري

 

بديع و بيسابقه از اين قبيل چنان رواج

 

يافته بود كه اصول سنتي شيوه هاي

 

يوناني در همه جا رو به انحطاط

 

گذارد.در ايوان ستوندار

 

كاخ"ديوكلسين "در شهر" اسپلاتو در

 

يوگسلاوي ،حاشيةحمال واقع در ميان

 

دوستون مركزي بصورت قوسي در

 

آمده است تا جوابگوي هلال درگاه

 

زيرينش شود و در سمت چپ باز ابتكار

 

انقلاب انگيزتري جلب نظر مي كند كه

 

عبارت است از رديف هلالهايي كه

 

مستقيماًبر روي ستونهايي نصب شده

 

است .بعضي نمونه هاي پراكنده و

 

استثنايي از اين نوع رديف طاقي در

 

زمانهاي پيشتر بوجود آمده بود ،ليكن

 

فقط در اين دورةمحدود و معين يعني

 

اندكي قبل از پيروزي مسيحيت است

 

كه ازدواج ميان هلال و ستون

 

كاملاًمشروع شناخته مي شود . اين

 

پيوند كه از ضروريات تكامل معماري

 

بعدي بود،چنان معقول مب نمايد كه

 

نمي توانيم بفهميم چرا زماني با استفاده

 

از آن مخالفت مي شده است.

 

در ميان بناهاي شهري نمايشخانه و

 

آمفي تئاتر نيز جايگاه مهمي داشته كه

 

از قرن اول پيش از ميلاد از سنگ

 

ساخته مي شدندو بتدريج با عناصر

 

تزئيني مانند رديف ستون و هلال و

 

انواع سنتوريهاي خميده و شكسته و

 

راست خط و پيكرههاي آرايش مي

 

يافتند.تالار نمايشخانه بشكل نيمدايره و

 

ميدان آمفي تئاتر  ورزشي بشكل بيضي

 

بود. نخستين نمايشخانه سنگي روم در

 

55 ق م بفرمان قيصرو بزرگترين آمفي

 

تئاتر ورزشي روم بفرمان

 

امپراطور"وسپازين "در 80 ميلادي بر

 

پا شد.در معماري رومي طاق نصرت

 

كه ابتكار خاص روميان بود و براي

 

بزرگداشت رئيس كشور يا سرداري نام

 

آور ويا به ياد بود پيروزيهاي ملي برپا

 

وبه نقش برجسته هاي گزارش و سنگ

 

نبشته هاي تاريخي مزين مي شد و اين

 

نيز يكي از سرمشقهايت ميراثهايي بود

 

كه روم باستاني براي دوره هاي بعدي و

 

اقوام ديگر باقي گذاشت.

 

هنر پيكر تراشي

 

بحث پيرامون اين مسئله كه "آيا

 

واقعاًچيزي بعنوان شيوةرومي در

 

پيكرتراشي وجود داشته

 

است؟"اصولاًدر مورد هنر پيكرتراشي

 

روم باستان بميان آمده است. آنهم

 

بدلايلي كاملاًپذيرفتني . حتي اگر

 

تمامي تاثيرات هنري و گپيه سازيهاي

 

روميان از آثار هنري اصيل يونان را

 

ناديده بگيريم. باز شهرت روميان

 

بتقليدكاري مبتني خواهد ماند بر

 

مقاديرهنگفتي از آثارهنري كه

 

مسلماًاقتباسات يا نسخه بدلهايي از نمونه

 

هاي پيشرفته يوناني در ذوره هاي

 

مختلف بوده است.

 

تقاضاي روميان در آن زمان براي انواع

 

پيكره هابحدزيادي رسيده بود،زيرا از

 

يكطرف شوق روميان به آثار هنري و از

 

طرف ديگر ذوق بفراهم آوردن

 

تزئيناتي نفيس و باشكوه در داخل خانه

 

رواج زيادي يافته بود.بدين ترتيب در

 

سايةحمايت و تشويق روميان انواع

 

زيادي از پيكره هاي يوناني توسط

 

هنرمندان رومي تقليد و كپيه سازي

 

گرديد.گاهي همين روش شامل مجسمه

 

هاي مصري نيز مي شد كه بدنبال آن

 

بازارمجسمه سازي به شيوة"مصري

 

دروغين "رونق يافت . اما از سوي ديگر

 

جاي ترديد نيست كه بعضي از انواع

 

مجسمه ها در روم باستان ويژگي

 

كاملاًجدي و ارزنده داشت. اين گونه

 

مجسمه ها بودند كه سنت پيكر تراشي

 

زنده و پر تحرك روميان را با ويژگي

 

خاصي بر پا نگه داشتند.

 

در اينجا به بررسي آن جنبه هايي از

 

مجسمه سازي روميان مي پردازيم كه

 

بطور روشن در ميان رومي ها ريشه

 

گرفته و بتدريج رشد يافته است .هنر

 

پيكرتراشي در روم بدو شيوه صورت

 

مي گرفته است.         1- تنديس سازي

 

2- نقش برجسته كاري

 

چنانكه از اسناد تاريخي روميان بر مي

 

آيد از آغاز دورةجمهوري روم رسم بر

 

اين شده بود كه براي تجليل از مقام

 

رهبران بزرگ سياسي و نظامي مجسمه

 

هاي آنان را در معرض تماشاي همگان

 

قرار دهند اين رسم ظاهراًتا آخر

 

دورةامپراطوري يعني هزار سال بعددوام

 

يافت.به احتمال زياد مي توان گفت كه

 

رسم فوق تقليدي بوده است از عادات

 

يونانيان بقراردادن مجسمه هاي نذري از

 

پهلوانان پيروز و ديگر شخصيتهاي مهم

 

در محوطه مفابل معابد دلفي و المپ و

 

آرتميس .

 

متاسفانه مجسمه هائي كه در چهار قرن

 

نخست بوسيله روميان ساخته شده اند

 

همگي بكلي از بين رفته و تاكنون حتي

 

يك تصوير و يا تنديسي كه بتوان با

 

اندك اطمينان خاطر منسوب بزمان

 

پيش از قرن اول قبل از ميلاد دانست

 

يافت نشده است.

 

آيا نخستين پيكره هاي رومي چه رابطه

 

و پيوندي با مجسمه هاي اتروسكها و

 

يوناني ها داشته است برما نا معلوم مي

 

باشد.ولي از نخستين سالهاي قرن اول

 

پيش از ميلاد مجسمه مفرغي به

 

اندازةطبيعي از يك مرد رومي باسم

 

"خطابه سرا"كه از سرزمين اتروسكها

 

يافت شده است از ارزش هنري خاصي

 

برخوردار     مي باشد.اين مجسمه

 

حاوي كتيبه اي بزبان اتروسكها مي

 

باشدكه نام "آولوس متلوس"در آن

 

نوشته شده است . اين مجسمه مفرغي

 

بطور مسلم كار استادان اتروسكي بوده

 

ولي وضع بدن كه دلالت برخطاب

 

كردن و درود فرستادن مي كند در

 

صدها مجسمةرومي ديگر تكرار شده

 

است.لباس مجسمه كاملاًبرسم رومي

 

بوده ،به اين ترتيب كه نوعي ابتدائي از

 

رداي گشادبي آستين .چنين كمان مي

 

رود كه مجسمه ساز رومي كوشش

 

كرده است كار خود را هم از جهت

 

ظواهر و هم از لحاظ شيوةهنري با نوع

 

معيني از مجسمه سازي رومي منطبق

 

سازد.آنچه مجسمه فوق را شايان توجه

 

مي سازد خاصيت واقعنمايي خشك و

 

جدي آن است كه تا بند كفشهاي

 

مرتب بسته شده اش را فرا گرفته

 

است.(آفرينش شيوه اي باعظمت و

 

منحصراًرومي در چهره و مجسمه سازي

 

در دوران امپراطوري "سولا"بوقوع

 

پيوست ،همانطوري كه معماري رومي

 

نيز در همان زمان به كمال رشد خود

 

رسيد.

 

در پيرامون هنر مجسمه سازي اگر

 

بدوران فرمانروايي امپراطوري

 

"اگوست"نظري بيافكنيم (27ق م-14

 

بعد از ميلاد)با مسير تازه اي در هنر

 

تمثال سازي رومي مواجه مي شويم كه

 

اين مسير و شيوه در پيكره هاي خود

 

اوگوست بويژه در تنديس ممتازي كه

 

در شهر "پريماپورتا"Perimaporta

 

يافت شده است شايان توجه مي باشدو

 

در عين حال از شاهكارهاي هنري اين

 

دوره بشمار مي رود.در نگاه نخست

 

ممكن است انسان دچار ترديدشود كه

 

آيا اين مجسمه خدايي را نشان مي دهد

 

يا امپراطوري را؟البته همانطوريكه در

 

مصرباستان و خاور نزديك نيز مفهوم

 

ربانيت مقام فرمانروا مطرح بود اين

 

انديشه در قرن چهارم ق م بفرهنگ

 

يونان رسوخ كرد و براي نخستين بار

 

اسكندر مقدوني آن را بخوداختصاص

 

دادو بعد از او جانشينانش به تقليد از

 

اسكندر همان مقام رباني را براي خود

 

قائل شدند.وبعد از اسكندر انتقال اين

 

سنت به يوليوس قيصرyoliyos و

 

ديگر امپراطورهاي روم گرديد.اين

 

انديشه مقامي برتر از بشر براي شخص

 

امپراطور و در نتيجه افزودن بر شوكت

 

و سلطه او بزودي بعنوان يك سياست

 

رسمي امپراطورقدرت طلب و سلطه گر

 

گرديد.

 

پيرامون هنر نقاشي روم نيز وصف وقايع

 

تاريخي از قرن سوم ق م به بعد در روم

 

متداول گرديدو چه بسا رهبران نظامي و

 

كشوريگشايان كه هنرمندان را بمصور

 

ساختن صحنه هاي پيروزي يا ديگر

 

اقدامات بزرگي كه بدست ايشان انجام

 

يافته بود مي گماشتند. صحنه هاي فوق

 

عموماًبرسطح قابهاي تخته اي نقاشي

 

شده و فرمان امپراطور در جشنهاي

 

پيروزي همراه با صف رزه دهندگان

 

حمل مي شد يا در ميدانهاي عمومي

 

بمعرض نمايش گذارده مي شد. لازم

 

نتوضيح است كه تصاوير فوق خاصيت

 

اعلانات تبليغاتي زود گذر را داشت كه

 

بمنظور قدرداني از خدمات فرمانرواي

 

وقت ساخته مي شد ولي متاسفانه هيچ

 

يك از آنها تاكنون باقي نمانده است.

 

در آخرين دورةجمهوري در روم وقايع

 

تاريخي و صحنه هاي گوناگون بتدريج

 

صورتي باشكوه تر و پايدارتر بخود

 

گرفت يعني نقاشي جاي خود را بكنده

 

كاريهائي دادكه بر بدنةساختمانها اضافه

 

مي شد و به نيت آنكه براي هميشه

 

پايدار و جاودان بماند .

 

با توجه بنوشته هاي تاريخ نويسان رومي

 

از آنجا كه مبناي فرمانروايي

 

"اوگوست"برصلجويي قرار داشت او

 

ترجيح مي داد كه در بناهاي ياد بود

 

خود بعنوان امير صلح معرفي شود،نه

 

همچون قهرماني كشور گشا .مهمترين

 

آثار هنري ساختمان مذبح صلح يا

 

 

"آراپاكيس"بود كه ساختمانش در سال

 

13 ق. م مورد تصويب سناي روم

 

قرارگرفت و چهار سال بعد كار

 

ساختماني آن بپايان رسيد. بناي مذبح

 

صلح كه بنام اوگوست ساخته شده بود

 

با كنده كاريهاي فراوان و موضوعهاي

 

مختلف تزئين يافته بود.برروي ديواري

 

كه طرف مذبح قرار گرفته بود در

 

حجاري با عظمت ،صحنه هايي رمزي و

 

افسانه اي و نيز اسب و شخص امپراطور

 

در پيشاپيش گروه همراهان نشان داده

 

شده استودر اين صحنه نيز همانند"

 

شيوةهلني كلاسيك ماب" كه در

 

پيكرة"پريماپورتا"به كمال بلاغت و

 

گويايي خود رسيده است.از اين رو اگر

 

نقش برجسته هاي مذبح صلح را با

 

قسمتهايي از نقش برجسته هاي معبد

 

پارتنون مقايسه كنيم ،با وجود شباهتهاي

 

ظاهري اختلاف كلي آن دو اثر هنري

 

بخوبي روشن مي شود. البته موضوع

 

معبد پارتنون جشن بزرگ ملي را نشان

 

مي دهد كه هر چهار سال يك بار بنام

 

الهه آتنا برگزار مي شدو موضوع آن

 

بيشتر مربوط به اساطير يونان بوده و در

 

دور از حقايق مي باشد ولي برعكس در

 

نقش برجسته هاي مذبح صلح بيننده

 

شاهد حركت مرتب امپراطوري مي

 

باشد كه در مراسم جشني معين شركت

 

جسته است كه باين ترتيب هنرمند

 

كوشش كرده است تا يك جريان

 

تاريخي را همانطوريكه روي داده است

 

بمعرض نمايش قرار بدهد. گرچه اين

 

صحنه از نظر شكل ظاهري يادآور نقش

 

برجسته هاي معبد پارتنون مي باشد

 

ليكن سرتاسرآميخته است بوصف

 

جزئيات مادي و مشهود واقعه اي معين.

 

البته همانطوري كه از ظواهر امر

 

پيداست در رويدادهاي تاريخي و ملي

 

روميان، جريانهابه اندازه اي واقع بين و

 

حقيقت گو بود كه برخلاف نقش

 

برجستةآرمان نماو اساطير يونان جنبة

 

سنديت تاريخي يافته و به اين ترتيب

 

اين نوع فرهنگ مادي در روشن نمودن

 

فرهنگ معنوي نقش عمده را بازي

 

كرده است.

 

هنرمندان صحنه هاي مختلف

 

رويدادهاي متوال و يا واقعةبزرگ

 

تاريخي را ،چون پيروزي در چنگ يا

 

اجراي مراسم ديني را بدنبال هم

 

برحاشيه يا افريزها و يا ميله ستون ياد

 

بود بصورت نقش برجسته ها بمعرض

 

نمايش قرار مي دادنداز نمونه هاي

 

ممتاز اين نوع كار هنري كه توسط

 

هنرمندان رومي به اوج كمال رسيد

 

يكي در " محراب صلح روم "از

 

بناهاي باشكوه آگوستوس حدود 20

 

سال ق م و ديگري برسطح ستون ياد

 

بود "تراژان "واقع در ميدان عمومي

 

روم بسال 113 ميلادي ساخته شده بر

 

جا مانده است.

 

پيرامون نقش برجستةتدفين لازم بياد

 

آوري است كه از اواخر قرن پنجم ق م

 

سوزاندن و خاكستر نمودن جسد مرده

 

در ميان روميان يك عادت معمول و

 

رايج بود و در قرن دوم ميلادي تدفين

 

اجساد بتدريج جايگزين آن شد. در

 

آغاز روي محل تدفين ظرف خاكستر

 

متوفا ،سنگ قبري عمودي قرار مي

 

دادند كه بر سطح جانبي آن چهرة

 

شخص فوت شده البته از سينه ببالا

 

برجسته كاري مي گرديد. در اوايل

 

دورةامپراطوري در روم باستان صحنه

 

هاي عادي زندگي روزانه و همچنين

 

تصاوير تمثيلي بر سنگ مزار حجاري

 

مي شد. البته اين روش در آرامگاه

 

باشكوه بزرگان و بر قبرهاي درون

 

اطاقي نيز بچشم مي خورد كه نقش

 

برجسته ها از صحنه هاي عادي زندگي

 

و تصويرهاي اساطيري و تمثيلي عبارت

 

بودند.

 

از نقش برجسته هاي تدفين كه بر

 

سطوح بيروني تابود ها باقي مانده است

 

مي توان از تزئينات گل و برگ و

 

جانوراني با اشكال و انواع گوناگون و

 

ظروف جاي خاكستر مرده و ريشه

 

گلهاي تزئيني سخن بميان آورد. البته

 

اين گونه نقش برجسته كاريها در

 

مراحل تكامل خود از يك چهار چوب

 

مشخص پا فراتر ننهاده و

 

بمرحلةابتكارنيز نرسيده اند.

+ نوشته شده توسط مرتضی دلاوری در چهارشنبه پنجم دی ۱۳۸۶ و ساعت 11:51 |